|
همینجوری |
||||
|
باز مي گردم و از هرچه به من گشت، گذشتم شعر و من و اين زندگيِ پر ز گلايه هر رهگذري نيش بزد بر دل پاره دائم شده بود ورد من از مرگ و رهايي ديوانه و مستم نه به اشك سرخ ياقوتي آتش شده زيباتر از هر شعر و ترانه اي عشق تو لبخند بزن بر لب خورشيد تا گردد و مي گردد و مي گشت به اين تلخ
زندگي كه ميخواهي با ديگري شروع كني مثل پيت حلبي ميمونه كه نه مارك داره نه نشونه! بعضي وقتها درش رو كه باز ميكني، يه عالمه جواهر ميبيني كه واسه يه عمر خوشبختي بسه؛ البته كنتاكهايي كه پيش مياد مال اون چند تا جواهر بدليه كه اشتباها رفته توي پيت! پ.ن: انرژي هسته اي حق مسلم خودتون باشه ما نخواستيم
|
|
|||