همینجوری

 
 

نابودي انسانيت

نمي دانم كه چگونه شد كه
انسانيت را ضرب در شهوت و تقسيم از مروت كردي
هوس را جمع و عشق را تفريق كردي
و اينك
جز از تو حيواني
بي شعور تر از حيوانات
بي شعور باقي نمانده
كه اي كاش
مي شد نامي جز حيوان بر روي تو گذاشت

شنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۵ ۱۲:۰۱ ق.ظ.     هستی


 

سيب سرخ


باز مي گردم و از هرچه به من گشت، گذشتم
از هر چه به من مي گذرد نيز گذشتم

شعر و من و اين زندگيِ پر ز گلايه
تاوان رسيدن به گلي پر ز ترانه

هر رهگذري نيش بزد بر دل پاره
شايد كه شود مرهم دل هم به شراره

دائم شده بود ورد من از مرگ و رهايي
اينك تو ببين حال منو شب زنده داري

ديوانه و مستم نه به اشك سرخ ياقوتي
اينبار شوم در محضر آن يار لاهوتي

آتش شده زيباتر از هر شعر و ترانه
تا روح و تنم شعله بگيرد به شراره

اي عشق تو لبخند بزن بر لب خورشيد
اين شمس دلم پاك كن از ابر رواديد

تا گردد و مي گردد و مي گشت به اين تلخ
مي چرخد و مي چرخم و چرخيد به دنبال تو اين چرخ
مي چرخم و مي چرخد و چرخيد به دنبال تو اين چرخ
مي چرخد و مي چرخم و چرخيد به دنبال تو اين چرخ
...

جمعه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۵ ۹:۲۸ ق.ظ.     پدرام


 

درد دلهاي يك شاعرگرسنه

من از قبيله آدم خوارانم
من آن زمان كه شمايان بوده ايد‌‍، بوده ام
از قبيله اي كه آدم ميخورند با گوشت و پوست و استخوان
شايد من شمايان را بخورم، اما شمايان روح خود را مي خوريد، من جسم شمايان را مي خورم
اما شمايان هر روز، هر لحظه در حال خوردن، روح همديگر هستيد
مغز شمايان براي من بسيار بد مزه و غير قابل تحمل است
زيرا محل دردها، رنج ها، و بالاتر از همه عشق هاي نافرجام
نمي توانم با هيچ مزه اي نه با ادويه و نه ليمو آن را بخورم
بعد از هر وعده غذاي مغز من دچار احساسات بي معني مي شوم (عشق)
كه تا چند وقت باعث گرسنه ماندنم مي شود
آي آدمها
من چه كنم جز خوردن شمايان
مرا آفريده اند به اين حالت
جاي فراري ندارم از دست شمايان
نمي توانم جز اين موجود وحشت آور هيچ موجود ديگري را بخورم
آي آدمها لطفي به حال من كنيد
عاشق نشويد
دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۵ ۱۱:۱۱ ب.ظ.     هستی


 

هندونه توي پيت

زندگي كه ميخواهي با ديگري شروع كني مثل پيت حلبي ميمونه كه نه مارك داره نه نشونه!

بعضي وقتها درش رو كه باز ميكني، يه عالمه جواهر ميبيني كه واسه يه عمر خوشبختي بسه؛ البته كنتاكهايي كه پيش مياد مال اون چند تا جواهر بدليه كه اشتباها رفته توي پيت!

يه وقتها درش رو باز ميكني و هيچي توش نيست و تنها ميتوني از هواي تازه و جديدي كه درونش هست يه چند صباحي لذت ببري و با تغيرات بنیادینی كه پيش مياد حال کنی اما دوباره ... هيچي نيست جز تكرار مكررات.

گاهي توش روغنه كه باهاش هم غذاهاي خوشمزه ميپزن و هم روغن داغشو روت ميپاشن، ميموني مستاصل كه بي خيال غذاهه بشي يا داغي روغن رو تحمل كني!

يه وفتها هم درش رو باز كرده و نكرده بوي گند تعفنش زندگيتو برميداره و راهي جز فرار واست نميذاره.

اما واي به حال روزي كه درش رو باز كني و يه چيز عجيب توش ببيني، چند سال كنجكاوي كني تا بفهمي چيه، كه نهايت بفهمي ارانيوم غني شده است و اين چند سال تو تحت اشعه هاي مخربي بودي كه حالا واسه خلاص شدن بايد همه اموالتو بدي تا فقط زنده بموني!

پ.ن: انرژي هسته اي حق مسلم خودتون باشه ما نخواستيم
پ.ن: من ميخواهم برم بگيرم
پ.ن: تولد دي زاي نر اين وبلاگ مبارك

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵ ۸:۱۱ ق.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313