|
همینجوری |
||||
|
پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴ ۱۱:۵۹ ب.ظ. پدرام
چه خجالت زده صبحي ؟ رازق فاني
دوستت دارم ها آه چه كوتاهند ... ... ديگه ازت بدم مياد پيشم نيا عروسك ، بهونه گير اخمو عروسك بي نمك ... شايد فريب خورده باشم، شايد اسير هوس بوده باشم، اما هنوز هستم و ماندنم براي هميشه ها و خواندنم براي دلم و تنهايي هاي هميشه هايم عزيز و محترم است. و اين تقديم به او كه تنهايم گذاشت: وقتي عاشقم كردي نميدانستي كه چگونه قلبم را جاودانه كني. وقتي كه قلبم را آشيانه اي براي خود ساختي نميدانستي كه چه بناي محكمي براي عشقت ساختم. وقتي كه از بيگانه هاي قلبم در هراس بودي نميدانستي كه چگونه قلبم را پاك و بي آلايش كرده ام. وقتي كه با دنيايي از دروغ به نوازش روحم مي پرداختي نميدانستي كه از تك تك واژه هايت چگونه شعر ميسازم و شعر را با لحظه لحظه قلبم آشنا ميكنم. وقتي كه نگاهت لبخند هميشگي ام را دنبال ميكرد نميدانستي كه در امتداد نگاهت در سياهي و تنهايي، جايي كه ديگر خطوط موازي نور چشمانت بدان نميرسد، ترا مي سرودم و عشق را ميگريستم. هنوز رد پاي اشكهايم روي تكه پاره كاغذهايم باقي است و وقتي رفتي نميدانستي كه چه هديه اي به من عرضه كردي! عشقي جاودان را به من هديه دادي، عشقي كه با رفتن تو با تك تك سلولهاي مغز و قلب و روحم آميخته شد. عاشقي بي
خيلي وقته كه دلم يك شب آفتابي ميخواهد هر چي هم آتيش ميگيرم باز هنوز نميسوزم يه فرشته زير تخت يه جن توي روستا ميخواهد دل من اشك ميخواهد اندازهء مشك ميخواهد هر چي هم نويد مرحم و دوا بهش ميدم هر چي هم راه ميرم به اين دلم اميد ميدم اگه بارون بزنه تو اين نوامبر آتشين دل من هيچي نميخواهد، اگه ديونه بشه
|
|
|||