همینجوری

 
 

31 سال

تولد

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۴ ۱۱:۵۹ ب.ظ.     پدرام


 

گذرگاه شقايق

چه خجالت زده صبحي ؟
چه دروغين شفقي !
آسمان دامن خو نين دارد
کس نداند که در آن آبي دور
در پس پرده ابر
بر سر نور فروشان چه بلا آمده است
کس به مهتاب تجاوز کرده،
يا که خورشيد به انبوه شهيدان پيوست

چه غم ا ندود فضايي؟!
چه مخنث فصليست !
نه به منقار پرستو ز بهاران خبري
نه ز باران ا ثري
ا برها لکه ي بدنامي اين فصل فلاکت بارند
مشک شان آب ندارد
که به لب خشکي ا ين جنگل آتش زده پاسخ گويند
 
تک سواري ز دل دشت فرا می آيد
باش تا پرسم از او
که به خورشيد چه آسيب رسيد ؟
بامداد از چه نيامد ؟
صبحت اي مرد بخير !
از کجا مي آيي ؟
خبر از روز نداري ؟
 
هه ! ؟
روز را پرسيدي ؟
 
چقدر بي خبري !
سالها شد که درين شهر شب است
تو کجا خوا ب بُدي ؟
حمله را هزنان يادت نيست ؟
که به همدستي چند تا نامرد
هر کجا روزنه ای را ديدند
که از آن نور تصور مي رفت
همه را بر بستند
و به هرخانه که قنديل فروزاني بود
همه را بشکستند
و از آن روز به بعد
شهر در ظلمت جا ويد نشست
بال خورشيد شکست
و دگر روز نيامد
 
خيل خفا ش
همان لحظه که بر شهر هجوم آ وردند
جغدها را سر منبر بردند
حکم ا عدام قناري ها را
همه فتوا دادند
و به شب
نامه نوشتند
 
که جاويد بمان
ـ ما هوادار توييم ـ
و ا ز آ ن لحظه به بعد
هر کجا جر قة نوري به نظر مي آمد
شب پرستان به لگد کوبيدند
 
ا ز شفافيت بارا ن بدشا ن مي آمد
زهر در آب زدند
و چه معصومانه
ماهيان در هرم حوضچه ها پوسيدند
 
گر ازين دشت سفر مي کردي
به چپ و را ست نه پيچي
که وقيحانه سرت مي تازند
هر قدم دزدان اند
رو برو گر بروي
کوره را هيست،
که تا خانه خورشيد ترا خواهد برد
سر راهت ز گذرگاه شقا يق گذري کن
عرض تعظيم مرا خدمت شمشا د ببر !
به پتوني برسان پيغامم
بيد مجنون شده را از من گوي
 که ازين وادي خاکستر و خون
تا شما دور شديد
هيچ کس نا م بهاران نبرد
باد از کوره با روت فرا مي خيزد
بر لبش آتش و دود است
 
را ستي باش
که پيغام بزرگي دارم :
تا هنوز ا ز دل خاک
ريشه گل بته ها گم نشده
باغ وقتي که در آتش مي سوخت
نونهالي چه دلاور مي خواند
سوختن مر حلة ديگري ا ز رويش ماست
بايد از سر روئيد ........ 

رازق فاني

شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۴ ۲:۱۹ ب.ظ.     پدرام


 

م ب ا ر ك

اميد زندگاني اوني نيست كه توي تيتراژ آخر فيلم گاهي اوقات اسمشو ديدين ! نه اون نيست! ايني هست كه امروز روز تولدشه من هم هوار تا بيشتر دوستش دارم

happy happy B.D

پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۴ ۱۱:۱۱ ب.ظ.     پدرام


 

364 روز گذشت

دوستت دارم ها آه چه كوتاهند ...
زندگي در نگاه آيينه ديگر زيبا نيست، وقتي امروز ياد آور تمامي خاطرات شيرين و تلخ شروع زندگي باشد كه هنوز آغاز را آواز نكرده و هنوز پر هاي پرواز را باز نكرده، قصه اي غمساز شد و به انتها رسيد، خاطراتي كه نه حوصله گفتنش هست نه شنيدنش، تنها تجربه اي بر اين خشت خام گذشت شايد كمي پخته گردد، اتفاقي كه زنگاري بر خود و غبار روبي بر معناي عشق كشيد.
سرنوشت دوباره كسي را بر سر راهم گذارد كه تمام الفباي عشق را با او هجي كرده بودم، هر چند كه برايم سالها مرده بود، اما زنده اش كردم، تا لبخند كودكانه هايم را بر چهره سنگي ام حكاكي كنم و نقاب هميشگي صورتك خندانم را دوباره بر چهره ام بگذارم و قلب يخ زده ام را شايد كمي گرم ! شايد !
اما افسوس كه با خود نخواندم
... اونكه رفته ديگه هيچوقت نمياد ...
و آنهم به پايان رسيد براي هميشه ها
و اينك من مانده ام و بغض نشكفته پر پرم كه آرام آرام برايم ترنمي ميسازد كه مژگانم را تر و گونه ام را نم ناك ميكند.
شايد همين است داستان خستگيهاي بي پايان كه جز عشق نمي شناسد و جز خنجر نمي پسندد، و مرگ را زيباترين مينامد.
اما من هنوز زنده ام و ميتوانم حتي اين اشعار مسخره را بخوانم


... ديگه ازت بدم مياد پيشم نيا عروسك ، بهونه گير اخمو عروسك بي نمك ...
بي خيال دنيا ... خودتو عشقه ...


شايد فريب خورده باشم، شايد اسير هوس بوده باشم، اما هنوز هستم و ماندنم براي هميشه ها و خواندنم براي دلم و تنهايي هاي هميشه هايم عزيز و محترم است.


و اين تقديم به او كه تنهايم گذاشت:


وقتي عاشقم كردي نميدانستي كه چگونه قلبم را جاودانه كني. وقتي كه قلبم را آشيانه اي براي خود ساختي نميدانستي كه چه بناي محكمي براي عشقت ساختم. وقتي كه از بيگانه هاي قلبم در هراس بودي نميدانستي كه چگونه قلبم را پاك و بي آلايش كرده ام. وقتي كه با دنيايي از دروغ به نوازش روحم مي پرداختي نميدانستي كه از تك تك واژه هايت چگونه شعر ميسازم و شعر را با لحظه لحظه قلبم آشنا ميكنم. وقتي كه نگاهت لبخند هميشگي ام را دنبال ميكرد نميدانستي كه در امتداد نگاهت در سياهي و تنهايي، جايي كه ديگر خطوط موازي نور چشمانت  بدان نميرسد، ترا مي سرودم و عشق را ميگريستم. هنوز رد پاي اشكهايم روي تكه پاره كاغذهايم باقي است و وقتي رفتي نميدانستي كه چه هديه اي به من عرضه كردي! عشقي جاودان را به من هديه دادي، عشقي كه با رفتن تو با تك تك سلولهاي مغز و قلب و روحم آميخته شد.
اي از ياد رفتني، هديه به ياد ماندني ات را هميشه با خود دارم، عشقي كه در كنار تو اوج گرفت و با رفتنت به كمال رسيد و تو نميدانستي !
به ياد دارم روزهايي كه من در فراقت و با تنهايي هايم بيشتر لذت ميبردم، وقتي كه من در سياهي شب و تو در سفر بيابانها را ميپوييدي، هق هق تنهايي ام را در آغوش بغض بيقرارم بيشتر از زماني دوست داشتم كه ترا در بر و طعم لبانت را زير لب داشتم و اين بس عجيب بود، ميخواستم به خود بقبولانم كه در اشتباهم و حقيقتي را براي خود وارونه جلوه ميدادم، اما اكنون كه به عشق واقعي رسيدم و ميتوانم ادعا كنم كه من واقعا عاشقم.


عاشقي بي معشوق

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۴ ۱۲:۱۲ ب.ظ.     پدرام


 

NovembeR


خيلي وقته كه دلم يك شب آفتابي ميخواهد
صداي نعره خرچنگ، روز مهتابي ميخواهد

هر چي هم آتيش ميگيرم باز هنوز نميسوزم
خيلي وقته كه دلم گرگر برفابي ميخواهد

يه فرشته زير تخت يه جن توي روستا ميخواهد
دل من سپيده هارو دم هر غروب ميخواهد

دل من اشك ميخواهد اندازهء مشك ميخواهد
دل من ماشين لباسشويي نميخواهد يه دونه تشت ميخواهد

هر چي هم نويد مرحم و دوا بهش ميدم
باز دلم عاشق زخمه، خنجر از عشق ميخواهد

هر چي هم راه ميرم به اين دلم اميد ميدم
باز دلم خاكي ميره، همش يه بيراهه ميخواهد

اگه بارون بزنه تو اين نوامبر آتشين
باز دلم ديونه ميشه چتر بي سايه ميخواهد

دل من هيچي نميخواهد، اگه ديونه بشه
اما بازم دل من يك دل ديونه ميخواهد

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴ ۶:۵۳ ق.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313