همینجوری

 
 

تولد مادربزرگ

ديروز تولد مامان بزرگم بود.. کلی خوشحال شد براش تولد گرفتيم.. يعنی ميشه يه روزم من مامان بزرگ بشم؟  بعد ديگه واينميسم برام تولد بگيرن خودم می رم يه کيک با يه شمع علامت سوال می خرم که کسی سنم رو نفهمه!!!  بعدشم که شمع رو فوت کردم يه آرزو می کنم که الان دقيق نمی دونم چه  آرزويی دارم...
چند وقت پيش دوربين کامپيوتر (وب کم) دستم بود که تقريبا به فسيل تبديل شده تو دانشگاه يه عالمه کلاغ رو درختای برهنه نشسته بودن و يه منظره عالی درست کرده بودن.. به خاطر باطری خريدن مجبور شدم يه کلاس رو دودر کنم و تو اون ناکجا آباد دنبال باطری بگردم آخرشم همه کلاغا رفته بودن حتی يه دونه پر سياه هم نمونده بود مجبورشدم از همکلاسيای عزيز عکس بگيرم که فهميديم اين دوربين قراضه هر عکسی که ميگيره اگه خاموش شه حافظه اش پاک ميشه پس بايد 17 تا عکس رو در 20 ثانيه می گرفتم.. خودتون فکرش رو کنين چی در مياد ...


پ.ن. خواستم يه بيت شعر بنويسم ديدم هرچی کتاب کنارم درسی آخرشم مرثيه ای نيافتم. آخه قرار فردا با وجود کنفرانس و پروژه و امتحان روز خوب همراه با سلامتی برام باشه

چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳ ۸:۱۸ ق.ظ.     شقايق


 

مست و خراب

هو حقُ و حقْ هو علي مولايِ من
هو حقُ و حقْ هـــــــــــو علي مولايِ من
پر شد از عشقِ علي اعضاي من

بالاخره انتظار طولاني و كشنده به سر اومد و فرمان فتحعليان آلبوم سوم خود را بنام مست و خراب با صداي گيتار الكتريك علي شكراني و گيتار باس غوغاي بابك رياحي پور  و نوازندگي گيتار اسپانيش و پركاشن خودش به بازار فرستاد.

ساقي ( كمال مشك سار)
‏گٍرد‏‍ جهان دويده ام، اي بت گُل عذار من
غير تو كس نديده ام، اي شه تاج دار من
از همه كس بريده ام، تا كه شوي تو يار من
پير من و مراد من، درد من و دواي من
فاش بگويم اين سخن، شمس من و خداي من

از فلوت زيباي مهران سراجيان و دف و دمام غوغاي علي رحيمي و تبلاي سيد الياس حميدي كه نميشه گذشت و همينطور درامز خوب آرش پژند مقدم.

قصه نجف (محمد رضا آغاسي)
توي نجف يه خونه بود، كه ديوارش كاهگلي بود، اسم صاحاب اون خونه، مولاي مردا علي بود، نصفه شبها بلند ميشد، يه كيسه داشت كه برميداشت، خرما و نون و خوردني، هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.

راهي كوچه ها ميشد، تا يتيمهارو سير كنه، تا سفره خاليشونو، پر از نون و پنير كنه، شب تا سحر پرسه ميزد، پس كوچه هاي كوفه رو، تا پر بارون بكنه، باغهاي بي شكوفه رو.

عبادت علي مگه، ميتونه غير از اين باشه، بايد مثل علي باشه، هر كي كه اهل دين باشه، بعد علي كي ميتونه، محرم راز من باشه، درد دلم رو گوش كنه، تا چاره ساز من باشه.

چشماتو واكن آقاجون، بالهاي خستمو ببين، منو نگاه كن آقاجون، دل شكستمو ببين.

منو نگاه كن آقاجون
دل شكستمو ببين
دل شكستمو ببين
ببين
...


پ.ن: يكي گفت  Ignore <  Delete  > يه نفس عميق! اومدم از آخر شروع كنم اما نفسم در نيومد
پ.ن: چقدر جالبه كه به خاطر فايروال خوشگل يه آس پي احمق آدم واسه خودش و از اون بدتر واسه خواهر كوچولي هم نتونه كامنت بذاره 
پ.ن: دوستان زين پس مهمان كوچولوي دوست داشتني من شقايق عزيز قدم بر چشمان من نهاده و اينجا قلم ميزند تا هر وقت كه دلش خواست يا تا هميشه ها پست قبل رو حتما بخونيد

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۳ ۵:۰۵ ق.ظ.     پدرام


 

نوشته امتحانی
سلام
والله چی عرض کنم ..الان احساس من شبيه بچه 6 ساله ای که پشت ميکروفن وايساده و می خواد برای 50 تا مامان و بابا شعر بخونه...خب بهتر اون شعر در مورد چی باشه؟
داشتم در مورد شانس و بخت و اقبال فکر می کردم ..چيزی که شايد اصلا وجود نداشته باشه و فقط تاثير تلقين خود آدم باشه...قبلا در مورد تلقين يه داستان گفتم... ولی گاهی واقعا همه چيز از کنترل خارج و تو بدون اينکه دخالتی داشته باشی وارد جريانی می شی که نمی خواستی و حتی فکرشم نمی کردی...اگه اون اتفاق برای من خوشنود کننده باشه شانس و اگرنه بدشانسی.. حوصله حرف فلسفی ندارم فکرم نمی کنم مامان باباها از شنيدن شعرای خيام از زبون يه بچه خوششون بياد...در هر صورت اميدوارم حرفام ارزش نوشتن تو اين وبلاگ رو داشته باشه
خوش باشين
شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳ ۱۰:۳۶ ب.ظ.     شقايق


 

داخل پرانتز

دو دانگ از من و
يك دانگ از ستاره بي سامان
به همين اشاره روشن بسنده مي كنم
دو دانگ از من و يك دانگ از كرامت كوهستان
با همين شكوه شيرين
از وسوسه هاي كوچك عبور مي كنم
دو دانگ از من و
يك دانگ از هواي بهاران
با شاخه اي گل شب بو
به خانه بر مي گردم
شكوفه هاي سرريز نگاهت
امانم نمي دهند
چه عطر تازه اي دارند
دانگ در دانگ
شكوفه هاي سرريز نگاهت

نه نمي خواهم بي چراغ و بي چلچله بميرم
بي ابر و بي پرنده
بي ستاره و شبنم
نمي خواهم تو برگردي و من نباشم
تو برگردي و در پاييزي ترين روز سال
و در آغاز حسرتي جاودانه
آخرين انار را
از سر شاخه تنها ترين درخت خانه
بچيني
تا در گذران روزها و ماهها
همچنان خوابها و خاطره هايمان را
مرور كند

همان خانه
و همين انار خشكيده بر تاقچه اتاق را مي گويم
بانو
و بعد از اين همه سال
هنوز هم دلواپس آن پرنده گمنامم
كه پا به پاي تابستان پنج سالگي ام
هر روز از كرتي به كرتي مي پريد و
اشاره و آسمان را به من مي آموخت
همان پنج سالگي و
همين اشاره عاشقانه را مي گويم بانو
نه، نمي خواهم اين دره و اين كوه نشنوند
صداي زخمي آن پلنگ پريشان را
كه هرشب
با چشمان ماه برخاسته است و
هر صبح
از چشمان ماه فرو غلتيده است
همان چشمان و
همين پلنگ پريشان را مي گويم
بانو
نمي خواهم بي تبسم و بي ترانه بميرم
بي نگاه مهربان آن گوزن كوهي
كه هميشه بي تفنگ و بي دشنه
به جستجويش رفته ام

نمي خواهم عقابان عاشق كوهستان
مرا از ياد برده باشند
بي آنكه از رشته رشته شعرهايم
لانه و سقف و سرپناهي ساخته باشند

همان كوهستان و
همين ترانه سربسته سي ساله را مي گويم
بانو

و پيش از آن كه بميرم
نمي خواهم كوزه اي بي آب باشم
در گوشه كولادي كوچك
براي دهقان دوردست مزرعه زعفران
در جنوب خراسان

نمي خواهم بميرم
بي حضور آن نام و آن نگاه
كه به يكباره هفده سالگي و
نامه اي مچاله و
آن كوچه خاكي و
تپش هاي كلماتي پريشان و
عطر ريحان و
طراوت خواب و خيال و
تبسم هاي دور و
شب و جاده و مرا
در هم ريخت
تا شاعري عاشق متولد شوم

و از آن پس آموختم
جز در برابر عاشقان جهان به احترام برنخيزم
و جز چشم در برابر چشم آنان
به هيچ دست و دامني نياوزيم
همان هفده سالگي و همين عشق معصوم و ماندگار را مي گويم بانو
نه نمي خواهم بي روزن و بي
روزنامه بميرم

بي گنجي از كلمات
كلمات دردمند و درست
كلماتي كه دست در دست دوردستها دارند
كلماتي كه از جانب آسمانها آمده اند
باران وار مي بارند
دهقان وار مي بارند و
برمي دارند
و عاشق وار تمام مزرعه را در شهر قسمت مي كنند
همان كلمات و همين مزرعه زلال و زخم خورده را مي گويم بانو


جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۳ ۱۱:۵۹ ب.ظ.     پدرام


 

خزون

... يعني يه جايي ميون يه كوچه تنها كه حتي خدا هم نميتونه افتادن اشكي رو ميون درختهايي كه تموم كوچه رو با شاخ و برگهاي خزون زدشون پر كردن ببينه. يعني يه جايي همين نزديكي، اونقدر نزديك كه ميشه سرديشو با تمام وجود حس كرد، ميون آغوشي كه يه روزي توي حرارت ميسوخت ميشه طعم خزون رو چشيد، ميشه رنگهاي قشنگ پاييز رو فراموش كرد و تنها به خزون فكر كرد و صداقت و سادگيش، خيلي قشنگه ميبيني! ميشه تموم زندگي رو فقط با نگاه خزوني ديد، نگاهي كه فقط زوال رو به نقش ميكشه، خيلي قشنگه ميبيني! نقاشي هامون فقط يه رنگ داره رنگ مرگ، رنگ خزون خيلي هم قشنگه! 
وقتي از كلاف پيچيده اي كه سالها بود داشتم باهاش كلنجار ميرفتم، رها شدم، اولين چيزي كه آرزوي ديدنش تو وجودم گر گرفته بود، دريا بود، دريايي كه عظمتش روحم رو جلا ميداد و نسيم خنكش آتش مهار ناشدني عشقم رو آروم و زيبا ميكرد، وقتي دستهام رو به آب زدم احساس كردم ميتونم تا ابد تو اعماقش زندگي رو در آغوش بگيرم، هنوز هم همون احساس رو دارم، اما گرماي وجودم تاب دريا رو هم گرفت، امواجش متلاطم شد و طوفاني تر از هميشه در گردابهاي خودش شروع به چرخيدن كرد، خواستم تا به قصه هاي پاييزيش گوش كنم، تا خزون رو از وجودش پاك كنم، اما انگار خزه هاي هميشه ها بد جوري تپه هاي مرجاني قشنگش رو گرفته، اينقدر ميترسيد كه حتي نتونست تو چشمهاي من يه دريا بزرگتر از خودش رو ببينه، نتونست ببينه كه توي اشكهاي من يه دريا پر از صداقت موج ميزنه، نتونست مهربوني دستهايي كه تنها به مولا علي تكيه كرده رو ببينه.
اما شايد خزون تموم بشه و زمستون سپيد از راه برسه، زمستوني كه خزه ها رو ميخشكونه و در انتظار بهار منتظر روييدن مرجان ها ميشه و  كنار ساحل مرغ دريايي ...

پنجشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۳ ۹:۰۹ ب.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313