همینجوری

 
 

تولدت مبارك

اينك اشاره اي شوم از راه دور قصه ها
رقصي فراسوي زمان دستم به سوي آسمان
تنها نگاه خسته اي تنها دل شكسته اي
گويي هنوزم زنده ام در اين خراباتي مكان
رفتم ترا افسون كنم افسون شدم
بستان تو جان
از ياد تو دل خون شدم شعرم نخوان
اشكم بخوان
از اين همه آواز نور از اينهمه دلواپسي
سرخ است سيب من هنوز
پر شد دلم از بي كسي
اي سيب سرخ آتشين
امروز دنيا مال توست
هرگز فراموشم نشد
حتي دمي آواي تو
تنها صداي ماندگار
خواندي برايم بهترين
استاد را يادت بيار
برتر ز عشق است دوستي
نقاشي ات انگار هست
نقش غم پاييزي ام
از عشق داغ آذرين
تا روح سرد هشتمين
تا شش به هشت آيد همه
رقص و طرب افزون كند
تنها تو ميداني دلم
ياد گذشته خون كند


پ.ن: عجب رسم عجيبي دارد اين زمانه و چه سرگذشت غريبي من؟
پ.ن: به ميدون بهارستان كه رسيدي، اول ميدون سمت راست، امام خميني وايساده، سوارش ميشي تا توپخونه ميبردت!
پ.ن: - ديروز نبودي، كدوم گوري رفته بودي؟ + قبرستون ! - اِه خوش گذشت؟ + بد نبود، جاي خيلي ها خالي بود، اما جاي تو يكي بدجوري خالي بود!

چهارشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۳ ۷:۰۷ ق.ظ.     پدرام


 

mArGaRiTa

تقديم به او كه تنها ترين چيزي است كه من از خوشبختي فهميده ام و نگاهش بي كينه ترين سخني است كه تا به حال شنيده ام و هم چشمان او بود كه به من مي گفت : دلير باش تا وقتي دو چشم وفادار برايت اشك ميريزند ، زندگي ارزش رنج كشيدن دارد.
پس اكنون بر آن شده ام تصوير فصلي ديگر از زندگاني را بي حضور بازي باد و رقص گيسوانش در برهوت دوري او آغاز كنم و به كفاره آن گناه سترگ (عشق) همه كلمات ذهن خويش را بسيج كنم تا عنكبوتي روي خاطره اش لانه نسازد.


پ.ن: حالي بس عجيب دارم، گمشده اي داشتم، سالها، هنوز هم همان گمشده است، براي من، قديسه اي كه تا ابد برايم همان خواهد بود، اما تنها ديدن اسمش كافي بود تا تمام وجودم تكه تكه فروبريزد. من دوباره شكستم، يادت هست زير تيغ جراحي، من در زندان، اينبار جشن تولد توست، بعد از سالها، يافتمت، نميدانم شايد هنوز گمشده باشي، اما اينبار هم عجيب است شايد اينبار هم من در زندان باشم، مردانه و استوار، تو آنموقع نفهميدي نيامدنم را، اينبار هم نخواهي فهميد رفتنم را، هيچگاه !
پ.ن: خواهر كوچولي هست، نوشته هايش نيست، تقدير همين است، بهترين چيزي را كه بود از من گرفت، بهانه نوشتنم، مثل همه چيزهايي كه از من گرفته، فقط رفتن، فقط رفتن، ميتونه سهم من باشه، فقط دل بستن و كندن ميتونه سهم من باشه !
پ.ن: قرار فقط دوستانه ها !

جمعه، آبان ۰۱، ۱۳۸۳ ۵:۵۵ ق.ظ.     پدرام


 

اركيده

باد پاييز بوي غم ميداد، تموم لباسهاش خاكي شده بود، روسري مشكي سرش بود كه جاي دستهاي خاكيش روش مونده بود، نگاهش كه ميكردي، همينطور نگاهت ميكرد، انگار نميديدت ولي نگاهت ميكرد، تو صورتش هيچي نبود، يه پرده خاك روي لبهاي خشكش نشسته بود و لبخند قشنگ هميشگيش رو پاك كرده بود. جمعيت زيادي دور و برش بودن هركس ميخواست يه جوري با اركيده حرف بزنه اما اركيده فقط نگاهش ميكرد و گاهي اوقات سرشو تكون ميداد.

آخر فروردين ماه بود، تازه به اين مدرسه اومده بود، هيچ دوستي نداشت، كنار يكي از دانش آموزان نشست، ميز سوم سمت چپ، سمانه اصلا دوست نداشت جاي راحتشو توي نيمكت دو نفره تنگ كنه، به چشم يه مزاحم نگاهش كرد، زير لب چيزي گفت، كتابشو بست و همينطور كه با ناراحتي جابجا مي شد دستشو كرد توي جاميزي و كيفش رو هم به سمت راست كشيد، اركيده سلامي كرد و نشست، رنگ روپوشش با همه فرق داشت، اما اين تنها وجه تمايزش نبود، خانم معلم لبخندي زد، صداي در اومد.
- بفرماييد داخل
خانم ناظم وارد شد و همه بر پا ايستادند.
- بفرماييد دخترهاي گلم، با اجازه از خانم گنابادي امروز ميخواهم يه دوست خوب كه چند لحظه پيش باهاش آشنا شدين رو بهتون معرفي كنم.
خانم معلم با لبخندي رضايت خودش رو نشون داد .
آروم بالاي سر اركيده رسيد. اركيده صداي قلب خودشو ميشنيد، بلند شد و كنار خانم ناظم ايستاد.
- دختر گلم بخاطر مشكلاتي كه داشته اين ماههاي آخر رو مهمون ماست و ميدونم كه از دوستهاي خوب شما خواهد شد، حالا ازش ميخواهم تا خودشو معرفي كنه.
با سختي آب دهانش رو قورت داد، هيچوقت اينجوري براش صحبت كردن سخت نبود، انگار دليل اومدنش همش يه بغض شده بود و راه گلوشو بسته بود ، تمام نيروشو جمع كرد و با يه نفس كه دزدكي به درون سينش فرستاد لب باز كرد.
- سلام من اركيده فربدي هستم.
كلاس با شنيدن فربدي پر شد از هياهوي زمزمه، فشار اونهمه نگاه كنكجاو و غريبه آزار دهنده بود.
- خانم فربدي دختر اينقدي نداشت.
- مگه نمي بيني فاميلش با خانم يكيه حتما دخترشه
- نه احمق فاميلي كه از پدرشه
- خوب شايد دختر عمو پسر عمو باشن
- حتما دختر برادرشه
- هيس خانم داره نگاه ميكنه!
اركيده خيلي سعي ميكرد كه به صحبتهاي خانم ناظم كه داشت درباره اومدنش به اين مدرسه ميگفت گوش كنه، ولي وقتي ياد خونه مي افتاد، اينقدر فكر تو سرش ميومد كه ديگه هيچي نميشنيد، جز صداي ناله اي كه تو وجودش نقش بسته بود.
صداي زنگ ساعت كه چند دقيقه بود داشت مث داركوب توي سرش نوك ميزد رو قطع كرد و كشون كشون خودشو جلوي آيينه كشوند، با چشمهاي نيمه باز نگاهي تو آيينه انداخت، موهاي كوتاه و ژوليدش خيلي تماشايي شده بود، قبل از اينكه شير رو باز كنه، برس را برداشت. ‹‹شايد خدا زير چادر هم بتونه ببينه›› سجاده كوچكشو پهن كرد، يكي از قوطي هاي خالي دارو مادرش را از ياس درختي كه چند تا شاخه اش از خونه همسايه توي حياطشون آويزون شده بود پر كرده بود، اونهارو با حوصله يكي يكي مرتب چيد، چادر سپيدي كه مادرش براش دوخته بود رو سرش كرد، نماز رو مادربزرگ يادش داده بود، زير لب دعا مي خوند، عربي بلد نبود حرف بزنه، ‹‹شايد خدا فارسي هم بلد باشه›› از ته دلش ميگفت، اينو از لرزش لباش ميشد فهميد، وقتي صداي ناله اي كه از اتاق عقبي ميومد را شنيد، بغضش شكست و بارون قطره هاي اشكش، لكه هاي قبلي روي سجاده رو پررنگتر كرد.

كلي از درسهاشو هنوز نخونده بود، هيچ وقت فكر نميكرد به اين زودي آشپزي كردن رو ياد بگيره، دو سه بار بيشتر غذا رو نسوزونده بود ولي هميشه جاي يه سوختگي رو ميشد روي يكي از انگشتهاش پيدا كرد، حالا ديگه ميتونست به يه مهموني هم فكر كنه، مثل مامان خانومي، اونم يه قرمه سبزي خوشمزه، كه بوش دهن آدم رو آب ميندازه، آخه هنوز چند تا بسته سبزي توي فريزر داشتند. سيب زميني هارو كه شست، درب قابلمه رو گذاشت، نگاهي به ساعت انداخت، كتابشو برداشت، هنوز يك ساعت وقت داشت اما زنگ ساعت رو تنظيم كرد تا دوباره ديرش نشه.
با صداي زنگ تفريح به خودش اومد، خانم معلم داشت تكليف جلسه بعد رو مشخص ميكرد، سمانه گفت:
- خوشحالم كه پيش من نشستي
- اگه دوست نداري من وسط بشينم
- نه ميخواهم كنار مريم هم باشم
- سلام
- سلام
- حواست نبود
- خوب … نميدونم . شايد
- بريم تو حياط
- نه شما بريد من كار دارم.

با سرويس برگشت خونه، خونه جديدي كه اجاره كرده بودن فقط دوتا خونه با خونه مادربزرگش فاصله داشت، مستقيم رفت خونه مادربزرگ، اتاق آخر، مقعنه اش را درآورد، دكمه هاي بالايي مانتوش رو باز كرد، كنار تخت نشست و مادرش رو بوسيد، باز هم خواب بود، حتي پلك هم نزد، يه نگاه به كپسول اكسيژن بالاي سرش كرد، دوباره بوسيدش، دلش ميخواست از مدرسه تازش بگه، از دوستهاي جديدش بگه وقتي كه معصومه همون دختر دراز لوسي كه ته كلاس ميشينه از قصد پاشو لگد كرد، تا حرصي كه از خانم فربدي داشت، واسه اينكه يه بار فقط نيم ساعت از كلاس بيرونش كرده بود، رو خالي كنه، اونوقت سمانه حسابي از جلوش دراومد و حالش رو گرفت. اما انگار خيلي خسته بود، خواب بود، ديگه هيچي نگفت، يعني تو دلش هيچي نگفت، فقط وقتي داشت پا ميشد بالا رو نگاه كرد و زير لب يه چيزي گفت، نهارش آماده بود، ديگه مجبور نبود، براي شستن ظرفهاي شام موقع پخش سريال همون آقاهه كه فقط يه شعر بلد بود بخونه، صداي تلويزيون را آنقدر بلند كنه كه توي آشپزخونه هم شنيده بشه.
دلش خيلي براي سمانه تنگ شده بود، توي اين دو ماهي كه به اين مدرسه اومده بود، خيلي با هم دوست شده بودن، اينقدر كه اين سه ماه تابستون براش يه سال گذشت، دل دل ميكرد تا هر چه زودتر دوباره مدرسه باز بشه، اصلا نميتونست خودشو بخاطر دروغي كه به سمانه گفته بود ببخشه، وقتي كه ازش شماره تلفن خواسته بود و اركيده گفته بود كه خونشون تلفن ندارن و سمانه هم شايد فهميده بود و اونم تلفنش را نگفته بود، بخودش قول داد حتما راستش رو بهش بگه و ازش عذر خواهي كنه، تو خيالش خوشحالي ديدن دوباره سمانه همه چيزو كمرنگ ميكرد.
باطري ساعت داشت تموم مي شد، صداي زنگ ساعت كشيده و آروم شده بود و گاهي هم يكي درميون ميزد، اركيده بيدار بود، قبل از اينكه ساعت زنگ بزنه، بوي پاييز را توي وجودش احساس ميكرد، از سرماي صبح پاهاشو توي بدنش جمع كرده بود، خسته بود، دلش ميخواست بخوابه، تا صبح خيلي مونده بود، اما نه؛ هنوز اميدي بود، هميشه شنيده بود كه خدا بزرگه ‹‹شايد من خيلي كوچولوام كه خدا منو نمي بينه، صدامو نميشنوه››
چتري موهاش بلند شده بود و توي صورتش ريخته بود، با چشمهاي بسته لب تخت نشسته بود، همينطور چشم بسته از روي دراور كناري تلش رو پيدا كرد و موهاشو برد بالا و زير تل محكم كرد.
هنوز وقتي گلهاي خشك توي قوطيش رو روي سجاده اش ميريخت بوي عطر ياس تو اتاق پر ميشد، اما ديگه صداي ناله اي نمي شنيد و تنها دستهاي كوچيك اركيده بود كه مثل هميشه ها يه چيزي رو از اون بالا گدايي ميكرد. لبه هاي دو طرف چادر سفيدش، زرد شده بود و ديگه تا زير پاهاش روي زمين كشيده نميشد، شايد آب رفته.
- ‹‹خدا جون ميدوني چند روزه دارم دعات ميكنم. ميدوني چقدر گريه كردم. ميدوني چقدر ازت خواهش كردم. چقدر التماست كردم. اصلا صدامو ميشنوي؟ به حرفهام گوش ميدي؟ ميفهمي چي ميگم؟ اصلن هستي؟››

روپوشي كه واسه امسال خريده بود را پوشيد، رنگ قشنگي نداشت اما موقع ثبت نام رنگش را از خانم ناظم پرسيده بود، هيچوقت اين رنگ را دوست نداشت، خاكستري روشن، زير لب گفت: حالا بازم خوبه كه روشنه. به مدرسه كه رسيد دلش شور ميزد، تمام حياط رو دنبال سمانه گشت، پيداش نكرد، رفت دم در حياط منتظرش موند، تا مريم اومد، پريد جلو و بعد از يه احوالپرسي سراغ سمانه رو گرفت، يهو تموم وجودش يخ كرد، اون براي هميشه از ايران رفته بود، سرماي پاييز تا ته استخونهاش رسيد.
ساعتي كه براي نماز صبح گذاشته بود، زنگ نزد، هنوز ثانيه شمارش تكون ميخورد، اما جلو نميرفت، چشمهاشو چند بار باز و بسته كرد، به ساعت ديواري نگاه كرد، تاريك بود، كنار پرده رفت، آسمون دلش گرفته بود، سايه سياهي رو دل ابرها سنگيني ميكرد، همه چيز عادي بود، جز دلشوره اي كه آروم نميذاشتش، نتونست طاقت بياره، لباس پوشيد، ميخواست مادرش رو ببينه، رفت خونه مادربزرگ، منتظر آسانسور نشد، پله هارو ميدويد، در رو كه باز كرد، يه نفر رو ديد كه رفت تو خونه مادربزرگش، دم در رسيد، در باز بود، داخل شد، مادربزرگش صداش زد، بيا عزيزم، تو چشمهاي مادربزرگ پر اشك بود. هوا خوب بود، اما سوز سردي ميومد. گريه كن دخترم، گريه كن، ديگه آروم شد، دردي نداره، واسه هميشه ها.

از آمبولانس كه آوردنش پايين، نميشد جاي سر و پاشو تشخيص داد، مريضي طولاني هيچي ازش باقي نذاشته بود، روي زمين گذاشتنش، اركيده كنارش نشست، بارها بوسيدش، دستهاش يخ كرده بود، دستهاشو گرفت، ميلرزيد، آفتاب دوباره بالا اومده بود، اما سردش بود، جاي پاي اشكهاش روي خاك صورتش تا پايين گونه هاش چشماتو با خود ميكشيد، بلندش كردن، چند تا ياس سفيد ميون خاك افتاده بود، هر كسي يه چيزي ميگفت، اركيده فقط نگاه ميكرد.
‹‹ديگه واسه سحر ساعت رو كوك نميكنم.››



از DJFanni عزيز بخاطر ترانه اركيده ايليا كه برام هديه آورده خيلي ممنونم.


پ.ن: وقتي در تلاطم چشمهاي پاييزي طوفان درد را در آغوش گرفتم، تنها سوسوي غروب بود كه در تلالو زندگي مرا از آواره هاي خودم بيرون كشيد و دست دوست كوچك و نازنيني بود كه قلمي را كه به هرز مينوشت از دستم گرفت، دستم را گرفت و مرا تا غروب سه شنبه ها پرواز داد و اينك رد پاي قلمم را با تشكر و ارادت تقديم ميكنم به ارنواز عزيز، اين اولين بود. شايد روزي بهترين را ... شايد!
پ.ن: تمام درد چشمهايت را در بارانريز قلبت خواندم ليلا جان اشكهايم تقديم به تو!
پ.ن: قرار فقط
شطرق !

سه‌شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳ ۷:۰۷ ق.ظ.     پدرام


 

عمر ميگذرد

هفت روز گذشت و من هنوز اندازه يك دريا گريه دارم ، نه براي تو ،براي خودم، براي اين دل تنهام، تو هم مرا تنها گذاشتي، اما من تا هميشه ها منتظرت ميمونم تا برگردي و منم با خودت ببري منتظرت ميمونم


دادگاه سيزدهم

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳ ۸:۵۵ ب.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313