همینجوری

 
 

اشك

 تو اين شب گريه ميتوني پناه هق هقم باشي تو اي همزاد هم خونه چي ميشه … ؟

يادت هست وقتي فرياد زدم !

تو اي پايان تنهايي پناه آخر من باش ، تو اين شب مرگي پاييز، پناه آخر من باش

وقتي در لحظه هاي تنهايي، تنها آغوش گرمت رو با تمام وجود احتياج داشتم تا صورت خيسم رو لا بلاي بوي عطر تنت پنهان كنم تو كجا بودي؟ وقتي از درد به خود ميپيچيدم و بروي دوستانم لبخند ميزدم تو چيكار ميكردي؟ وقتي حتي دستهاي نازنينت رو نداشتم كه توي دستهام بگيرم و اونقدر ببوسم كه دنيا رو فراموش كنم، داشتي با اون دستهاي نازنينت چيكار ميكردي؟ وقتي غم صد تا دنيا از رفتنت از نبودنت و از چرخش بيرحم روزگار صد سال پيرم كرده بود، تو داشتي خواب چي ميديدي؟ وقتي چشمهامو يه لحظه بستم و منتظر مرگ بودم كه توي آغوشش براي هميشه منو نگه داره اما اون هم مثل دنياي من بي وفا بود و تنها ردي كه توي وجودم گذاشت يه درد بزرگ بود، آغوشت رو براي كدوم لبخند باز كرده بودي؟ وقتي توي خودم زير صداي نفسهام بخاطر اينهمه دوري از دستهات آروم آروم گريه ميكردم، دستهات رو كجا قايم كرده بودي؟
گوشه چشم تو هم اشك هست؟ اشك دلتنگيهاتو كدوم دستها پاك ميكنه؟
وقتي وسط اينهمه زنجير كه روزگار به گردنم انداخته به اميد شبهاي پر ستاره تو دارم جون ميكنم وقتي توي اين شب هاي سرد، دارم شبهاي مرگ هم آوايي و آوار تنهايي خودم رو نابود ميكنم، هرگز نميخواهم كه اميدت رو نا اميد كنم، هرگز، اگه تو ديگه نيستي، اگه خورشيد چشمات ميخواهد چشم براه بوسه ديگري باشه، باش! اما بدون اون خورشيد هرگز واسه من غروب نخواهد كرد، هرگز!



پ.ن: وقتي لبان دخترك را بوسيد به او گفت اينك تمام گناهان من با آن بوسه از لبانم خارج شد، دخترك گفت پس تمام گناهان تو اينك بر لبان من است! پسرك گفت گناهانم را باز پس ده !
پ.ن: يك غفلت، يك تصادف يه روز كه ميشد شادترين روز باشه و دوستاني كه معناي رفاقتشون رو لحظه هاي بي كسي و تنهايي ميشه فهميد، دوستاني كه رسم رفاقت را تمام كردند و من باز شرمنده اينهمه لطف ! دوستتون دارم مثل هميشه مثل هميشه ها!
پ.ن: زمان زيادي بود حتي پشت رايانه هم ننشسته بودم، امروز هم چهارشنبه نيست! اما اثري هم از شراب چشمان مستانه نيست! پس ديگر هيچ چيز نيست.







یکشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۳ ۷:۰۱ ب.ظ.     پدرام


 

دو موشك

يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود، دوتا بود يكي نبود، يكي بود، دوتايي بود...
يادمه اون قديمها، اون روزها يه ابري بود، ابر سرگردوني بود، ميون صد تا كتاب، وسط يه خواب ناب، يه روزي تنگ غروب، كه دلش مهتابي بود، چشماش افتاد به يه مرد، مردي تنها و غريب، ابرك قصه ما، باد رو برداشت و پريد، پيش رهگذر رسيد، رهگذر غماشو برد، غم قصه هاشو برد، حتي نامش رو نبرد، ابر كوچيكمونو دست قصه ها سپرد، ابر ما رويايي شد، اون چشاش دريايي شد، رفت نشست توي خونه، ميون اينهمه سيم، ميون دو صفر و يك، پي رهگذر مي گشت، پي حرفهاي قشنگ، پي اميد واسه رنگ، چرخي زد اينطرفها، چرخي زد اونطرفها، يه صدايي ميومد، انگاري صداي تار، يهو يك بادي وزيد، رعد و برقي شد عجيب، يه نفر، يه جغد شوم، هوس يه تيكه ابر، هر چي كرد كه بپره، بياره ابرو به دست، نتونست و موند براه، اما جغد بد و زشت، رفت تو سايت ابر مست، وبلاگ ابر رو شكست، اما اونجا اونطرف، اونجا كه صداي تار، مونده بود جاي سه تار، ابر ما تنها نموند، گرچه فردايي نموند، باز دوباره دست بالا، دست پايين، آستين بالا، يه روزي توي خونه، با يه دوست نيمه جون، دوتايي رفتش هوا، قرمز و زرد و سياه، پروانه اش پريد بالا!
رفت و رفت و روزگار، اونو برد سر قرار، قدبلند قد خيار، از سفيدي برق ميزد، به تنش وايتكس ميزد، پرادا و بي صدا، هر قاشق، هر چنگالش، توي يك دستمال جدا، پيتزا با چنگال ميخورد، جون ميكند غذا ميخورد، چپ ميرفت راست ميومد، باقالي هارو ميخورد، واي از اون موهاش نگو، مثل يك طناب رخت، ميپيچيدش سر تخت، يا به جاي شال گرم، دور گردنش مي بست، يه چيز گرد و بزرگ، يه روز آورد به قرار، تق و توق صدا ميداد، جينگ و جونگ قرش ميداد، نميزد از رو هوس، هو علي مولا نفس، دف ميزد اين دختره، تا كه باشيم هم نفس، شيش تا دوتا خواستگار، پشت هم مثل قطار، هر كي عاشقش ميشد يا كچل بود يا تاتار، يكيشون مثل مگس، اونيكي همش هوس، كج و كوله، لب گور، مثل يك هويج شور، بهتر از اين نميشد، در و تخته جور جور، چشم ابركم براه، اون رفيقاش نيمه راه، خواب نداشت اين دخمله، صبح ميرفت آب معدني، نصفه شب تو آسمون، مثل يك جغد بلا، دنبال ستاره ها...
يكي اومد تو قرار، الكي داد ميزد، يهو فرياد ميزد، كمي گيتار ميزد، شعر ميگفت خيلي قشنگ، آخر شعر خودش، خودشو دار ميزد، من نفهميدم كي بود، چرا كم باد ميزد!
الغرض ابرك ما هر چي بود دوتايي بود، تا به تا بود يا دوتا، هر چي بود بلايي بود، سر انگشت كوچيكش شيش نفر روي هوا، كوه و جنگل كه ميرفت، يه ندا ميداد بالا، رفيقاش ميومدن، خيس ميشد هيكل ما، نوك سر تا نوك پا، حيف مسلح ميومد، گرنه ميخورد كتكا، يه دونه خنجر تيز قد يك نيش پشه، مياورد از كيف بيرون، بكنه پوست يه سر، خر نگفتم، پوست سر!
آره اين شيطون بلا، زير ابروهاش رها، واي عجب زمونيه بين ابروهاش جدا! لباساش همش يه دست، فكر ميكرد آخرشه، توي خوشگلا The Last
زرد و ناز و پشمالو اسمشو ميذاشت جوجو، آخر قصه ما جوجه جون زد به سرش، طفلي رفتش به فنا، مينوشت تو قصه هاش، بگو آ… آ… بگو آ… ! جون من ول كن بابا!


take a look here please may be something special waiting for U


پ.ن: همه حرفهاتو شنيدم، خوندني هاتو كه ديدم، همرو به جون خريدم، تو بازم حرف بزن چيزي بگو، اين دلم هميشه ها منتظره، يه رد پاي تازته !
پ.ن: وقتي امروز سر خيابون كريمخان توي ميدون بيست و پنج شهريور داشتم با سعيد جون خداحافظي ميكردم يه نفر كه روي ويلچر نشسته بود ازم خواست كه سربالايي ميدون رو كمكش كنم تا بالا من هم قبول كردم اولش احساس انساندوستي بود و روي يه نفر كه به كمك من احتياج داره رو زمين نندازم بعد كه رسيدم اول بهار تو اين فكر بودم كه بخاطر ديروز كه يك دهم ثانيه غفلت پرايد جلويي رو تا وسط جمع ميكرد از اوني كه مواظبم بوده قدرداني كنم، وقتي حسابي عرقم دراومد و از سينما هم رد شديم و اون بنده خدا هم سرش رو يه جوري مثل اين موجي ها تكون ميداد، به اين فكر ميكردم كه شايد با اينكار سيبي چيزي اون بالا باشه بشه يه گاز بزنم، وقتي سربالايي آخري رو ميرفتيم تا سر تخت طاووس، ديگه به كمتر از كل ارث و ميراثش رضايت نميدادم و اون رفت بدون اينكه من حتي اسمشو بپرسم يا سر صحبت رو در رابطه با علتش باز كنم !
پ.ن: ديگه قصه پنج شنبه ها داره جدي ميشه و اونقدر دوستهاي پر جنبه و با معرفت چه دختر و چه پسر زياد دارم كه براي نوشتن همشون هفته كم ميارم، با شهاب شروع كرديم كه خبر رسيده نه تنها بعد از خوندن مطلب از خوشحالي و عصبانيت سكته زد مرد بلكه هاردشم تركيد ! صد بار گفتم هارد با جنبه بخريد ظرفيتش بالا باشه ! حالا اگه ديگه دوتايي رو توي نت ديگه هيشكي نديد علت كاملن واضح و مبرهنه !

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۳ ۸:۰۰ ب.ظ.     پدرام


 

يك بوسه از خورشيد

دشنه نزن دلم ندر    چشم تو آن نگاه تو شعله نزن دلم نسوز
چشم تو آن نگاه تو
خنده نزن دلم نبر  چشم تو آن نگاه تو اخم نكن دلم نمير
چشم تو آن نگاه تو
رقص مكن دلم نكش چشم تو آن نگاه تو نگاه تو نگاه مستانه تو



آغوشت را صدهزار بار التماس ميكنم تا سر بر شانه هايت بگذارم، تا در نگاه مستانه ات تا در گرماي سرد و دلچسب دستانت ذوب شوم، تا بميرم و زنده شوم، در هواي تو، تا سرت را در ميان بازوانم بگيرم و بي اختيار بخندم، بخندم و اشك بريزم كه در اين دنياي بي انتها سهم زندگي را از سيب فراري، از سرنوشت يافته ام و زيباترين عشق دنيا را بدست آورده ام، ميخواهم آنقدر بگريم، آنقدر بخندم، كه يا از هم دريده شوم يا حتي ديگر طوفان سرنوشت هم نتواند تار و پودم را از هم بدرد كه ديگر تار و پود وجود من تويي و اين عشق رويايي و وهم انگيزت!
شايد خواب نباشم، شايد تو بماني و شايد هم حسرت نوشيدن جامي سرخ را با ترنم چشمانت به گور ببرم، اما اين مهم نيست! بودنت و چشماني كه تا ابد بر قلبم حك كردي برايم بهترين است و اگر هم بميرم، قلبم نخواهد مرد و هرگز نخواهد پوسيد و هميشه شاداب از نقش چشمان تو تا ابد خواهد تپيد، ميدانم نگراني ام تكراري است اما چه كنم دلي كه نگران است قلم جز آن نميگويد.



سبز شوم به دست تو، نگاه هم به دست تو، منم منم در التماس دست تو، نوازشم كن اي نفس، پرم شكسته اين قفس، دست خودت ترانه كن، دست مرا بهانه كن، بخوان به دست من سرود، سرود آخرين نفس، كه جان دهم به دست تو، اگر كه ميرود نفس


آفتابكردانهايي كه براي بوسيدن لبان خورشيد كاشته بودم آماده بوسيدن جشمانت هستند هديه ام را بيذير


وقتي چشماتو ميبينم و وقتي دستهاتو ميگيرم ديگه به نهايت رسيدم، نهايتي كه لحظه اي بعد از ترس نبودن، از ترس نديدن و از ترس سياهي ابدين، دستاتو از دستم رها ميكنه تا روزي كه بتونم وقت پرواز اون بالا توي ابرها، وسط اون همه مه، جايي كه ديگه دست سرنوشت هم بهمون نميرسه؛ هزار بوسه مهمان دستات باشم، تا آن روز، هر هفته قاصدكهاي خيالت را بوسه ميدهم، مهمان نميخواهي ؟


open your heart I'm coming home


پ.ن: هر چه بيشتر مي گذرد بيشتر دوستت ميدارم و هر چه بيشتر دوستت ميدارم ديرتر ميگذرد و هرچه ديرتر مي شود، بيشتر ميترسم و هرچه بيشتر ميترسم بيشتر ارزش بودنت را ميفهمم و هر چه بيشتر ميفهمم بيشتر دوستت ميدارم و هر چه بيشتر دوستت ميدارم … يك كلام ختم كلام بي تو به سر نميشود!
پ.ن: نه جون من تو بگو كي تو اين گرما لباس پشمي كه زمستونها هم به جاي كاپشن ميشه استفاده كرد رو ميتونه بپوشه! اين كولر محل كارم شده بلاي جون! تازه جامو عوض كردم و بخاطر عوض كردن جاي من نه تنها كل دكوراسيون محل كارم به هم خورد و جاي همه همكار ها هم عوض شد، بلكه شونصد تا زحمت سيم كشي و اين كارا هم افتاد گردن دوست جونم و من فقط از پرتاب مستقيم باد توي مغزم در امون موندم اما اين تا منو نكشه ول كن نيست همش هنوز داره شوز مياد !
پ.ن: نوشتن شايد نعمتي است از بغضي كه درونت به هر شكل ميجوشد، اميدوارم كه بتونم در نهايت عشق، بغض شادي را هم بسرايم!


چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۳ ۶:۵۹ ب.ظ.     پدرام


 

سیب را گاز خواهی زد

در روزگاری که مهربانی کیمیاست، روزگاری که نامـردی عین مـردی است، تنهـايی و تنهاماندن، رسم زمانه است، دسـت عزیـزی گرمابخش دستان سرد من شده. و وجود عزیزتری، همیشـه نگران و چشـم به راه، که آیا می آید؟ آیا می ماند؟ آیا قصه تنهایی ام را پایان میدهد.

و در روزگاری که جسم با ارزش تر از روح است، از با ارزش بودن روح و افکارم و نه جسمم خوشحالم.

دل من به این خوش است؛ یاری دارم که یار است. و دوستی دارم که آنقدر دوست داشتنی است که دوستش دارم و دوستم دارد و ارزش دوستی را می داند.

اگر دیگران گاهی آنقدر کوچک می شوند که برای عشـق٬ ملاکی به جز افـکار زیبـا دارند، بگذار به راهی بروند که تا به حال وجود بی ارزششان را در آن هدر داده اند. آنها هیچ وقت زیبایی ای را که تو دیدی نخواهند دید و طعمی که تو چشيدی٬ نخواهند چشید.

بگذار دنیا به چرخش حقیر خود ادامه دهد. بگذار بازی دیوانه وار زندگیت ادامه داشته باشد. بگذار تا کیسه ها از طمع پر شوند. بگذار تا صدایشان در همـهمه ها گم شود. تو به سـیب فکر کن. به چرخش آن، سیبی که روزی آن را گاز خواهی زد، با پوست یا بی پوست. فرقی نمیکند. روزی سـیب از آن تو خواهد بود. روزی که پـرده های تيره را کنار خواهی زد و قصه ای که هميشه هميشه ها منتـظرش بودی آغـاز خواهدشد. ــ روزی که گفتم امید رسـیدنش را ندارم، و روزی که گفتی مطـمئنی که خواهـد آمد ــ در میان هیـاهوی اطـراف، دو چشـم خواهـی یافت و دستـهای همیشـه سردی که دسـتان آشـنایی گرمابخـش آن بوده و رویاهایی کـه به واقعیت می پیوندد.

یکشنبه، تیر ۲۱، ۱۳۸۳ ۷:۰۰ ب.ظ.     ناشناس


 

موشك شهاب يك

يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود،  يكي بود هيشكي نبود،  يعني بود، كسي نبود، يه نفر معمولي بود، يه پسر يه خل پسر، خيلي هم معمولي بود.
يه روزي يه روزگار، پر درد و بيقرار، اون نشست توي خونه، نه كسي رو داشت بره، نه دلي رو داشت بده، نه كه درس و امتحان، نه يه فوتبال، نه قرار، الغرض اين پسره، پشت رايانه نشست، يك كليك و دو تا پس، توي اينترنت بجست، هي يه چرخي اينور و هي يه چرخي اونورو ، زير گنبد كبود يهو رفت سايت كبود، رختكنو زيرو رو كرد، يه قرار و بيقرار، كس ديگري نبود، يعني بود تنها نبود.
روزهاي زيادي رفت، رفت و رفت و بيقرار، يه روزي سر قرار، يه پرستو پاش شكست، دل طفلكم شكست، پر از معجزه شد، كوه و دشتها رله شد، يه نفس تا نوك كوه، اون ميرفت دم نميزد، تا يه وقت كم نياره، اونو باز بده ز دست. كارش از كار گذشت، نفسش اجازه شد، كوه هم بهانه شد، هر كي حرفاشو شنيد، هر كي فوتبالشو ديد، جز يه قلب بيقرار، دوتا پر، چيزي نديد.
رفت تو پستويي نشست، با يه پر روي سرش، يه صداي خنده بود، يه نداي بيقرار؛ داشت ميومدش بيرون، پاش گرفت لب سه تار، آخ يه تارش كنده شد، چه صداي بدي داد.
يه روزي حكيمي ديد، يه حكيم با خرد، يه رفيق داشت ديونه، عاشق يه مست اونه ، شعر مي، چشم شراب، زندگيش يك بهونه. اما شاه قصمون، هنوزم معمولي بود، دردشم پنهوني بود، از كمر درد ميناليد، درد هم معمولي بود.
تا يه روزي حسني، دو كلام حرف سرود، معمولي ملقي زد، يه درخت كه گير آورد، زودي رفتش اون بالا، اونجا تذكره سرود، يه سري خزعبلات، رد پاي يه خدا شماره دو رو نيگاه، ايده هاش خدايي بود، چهار تا تيكه داشت و بس، كم آورد طفلك نفس، آب آورد از دم جوب، تو نوشتش آب مي بست.
اون حكيم  از راه رسيد، تذكره هاشو كه ديد، لقبش داد به آب؛ كه بشد يك شه آب، يه شهاب پر فروغ، آبكي تر از يه دود! دود ميكرد مثل قطار، به جاي ستاره ها، جا ميذاشت از پس راه، يه دوجين واحد حذف، يه قطارم دود ناب !
اين فقط يه قصه بود، همه حرفها مثل آب، صداي گربه ميداد، اون شهاب ناب ناب!


براي اطلاعات بيشتر حتما اينجا را كليك كنيد!


پ.ن: اگه آبي رو از آسمون بگيرن به جاش بشاشن به جام و طوفان زرد راه بندازن و اگه نذارن امير مرواريدهاي تاجشو حين بازي خودش بچينه و اگه وسط تاج يه سوراخ درشت زرد بيفته و اگه حسرت يه برد شيرين رو توي استاديوم از دست بدهيم و اگه با رفتن به استاديوم كه ساعتش همينطور سر ساعت هفت خواب رفته بود فرصت آپديت چهارشنبه رو از دست دادم و تازه اگه اين باخت رو به نفرين مستانه نگيريم و اگه نوني كه از نايبي استقلال بدجوري با دخل و خرج بعضيها قاطي شده كه ولكن هم نيستن و اگه نوازي نيست و اگه خسرو حيدري رو نميذارن كه درخشنده ترين مرواريد اين تاج بشه و اگه هزار تا اگه ديگه هم باشه قرمزها قبل از حرف زدن يه نيگاه به جدول بندازن تا تاج رو بالاي سرشون كاملن احساس كنن تا برسيم به مشاهده !
پ.ن: وقتي توي اينهمه تاريكي يه شهاب آسمون شبهاي رفاقتمون رو روشن ميكنه و وقتي كه اينهمه دوستي رو فقط اينجوري ميتونم تقديمش كنم با خودتون ميگين آدم يه دونه از اين دوستها داشته باشه (از اين دوستها نه از اون يه دوستها !)  ديگه دشمن ميخواهد چيكار!
پ.ن: اگه پاييز شده خسته اگه دل به رفتن و اومدن عاطفه بسته، اگه بغضي از صدام حتي سوار قاصدك، به گوش تو نميرسه، تو بدون اين دل من، تنگ و اسيره، چشم تو واسم هميشه جام مي، دست من تو دست تو، قلب منم اونجا داره برات ميميره.

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۳ ۷:۰۰ ب.ظ.     پدرام


 

دوتا چشم

دلت خوشه! نشستي كنج اطاقت و زل زدي تو اين مانيتور، جمله هارو يكي در ميون ميخوني و اسكرول ميكني مياي پايين، تو دلت ميگي اين يارو رو بببين چه دل خوشي داره،  شايدم بيكاره و از غم و سختي دنيا هيچي نچشيده، كي حوصله داره اين مزخرفاتتو بخونه، همه اينها مال مخ زنيه، معلوم نيست داره مخ كدوم بيچاره اي رو ميذاره تو فرغون ! فكر كرده چه تحفه اي، بدبخت خبر نداري، تا وقتي خرجش كني و قربون صدقش بري، دور و برت ميپلكه وگرنه پشمم حسابت نميكنه و مثل يه تيكه آشغال ميندازت پشت سرش، معلوم نيست اينجا اينطوري مينويسه ، توي اي ميلش چي مينويسه، اونجا حتمن فقط سكسه ! اي بدبخت واسه يه تيكه ... ببين چيكار ميكنه، سايت درست كرده ! كلي مايه خرج كرده احمق ! بيا پيش خودم يادت بدم با يه ياهو مسنجر چسكي تا حالا شيش تا دخترو خوابوندم زمين، دو زارم خرجشون نكردم بيچاره! آخ كه دلم واست سوخت، طفلك چه التماسي هم ميكنه واسه دو تا چشم! آخه اونم جا شد، ما كجاييم اينا كجا !
آره عزيز دلم خوشه، اگه مينويسم واسه اينكه دلم خوشه ميخواهم خوش بمونه ميخواهم خوشي اونو با يه موجودي مثل تو هم شريك بشم، خوب اگه تو نميخواهي خوشي هام همش مال خودم، به تو هم هيچي نميدم، تو برو با مسنجرت خوش باش همون مسنجري كه من فقط از روي اجبار باز ميكنم تا جواب دوستهايي كه هنوز واسم آف ميذارن و منتظر جواب ميشن رو بدم، تو برو شيش تا ديگرو پيدا كن تا آمارت بالا بره و به افتخاراتت اضافه بشه، تو مگه منو نميشناسي ، نه مثل اينكه رهگذري ، آره من ديونه ام من ديونه دوتا چشمم ، از دنيا فقط همينو فهميدم و از مستانه هاي همين دوتا چشم مست شدم، كار ديگه اي هم بلد نيستم ، يعني بلدم، اما لذت تماشاي اون دوتا چشم رو به هيچي نميفروشم، نميخواهد چيزي بگي خودمم ميدونم ، تو بهم ميگي ديونه، خوب بگو، خوشحال ميشم، آره دلم خوشه نشستم تو كنج اطاق زل زدم تو مانيتور دارم لابلاي اين خطوط بيربط دنبال دو تا چشم ميگردم آره من ديونم.



پ.ن: امروز شنبه است، نوبت عاشقي من نيست ولي دلي كه تنگ است، حتي اگر امروز شنبه است !
پ.ن: وقتي دريا جون قرار ميذاره، شهرفرنگ هماهنگ ميكنه، من قبول نميكنم، شهاب جواب نميده تا دستور از خدايان بياد، another one فكر آينده رو ميكنه و حكيم آستانه معلوم نيست تا 12 شب بيرون چه ميكنه كه ديگه صبح جون نداره بلند بشه و شيرين هم كه ميدزدنش ميبرنش كوه، بعد من تصميم ميگيرم كه قرار مرده رو دوباره راه بندازم و با پيشنهاد فرياد که زحمت هم ميكشه، دوتايي و ناگفته ها و آهوي دشتها و جولانگاه سيمرغ و امشاسپندان و شونصد نفر ديگه رو دعوت ميكنه و منم باخبر ميشم كه darkmoon و دوستش قبلن همونجا قرار دارن و همه چيز روبراه ميشه، نبودن دريا جون و شهرفرنگ كه خودشون باعث حركت اين گروه شدن خودش ميشه يه حكايت، حكايتي كه هيچوقت دوستش نداشتم حکايتي از تنهايي قسمت کردن خوشي ها، خوشي تنها چيزيه كه هر چقدر كمتر باشيم بهمون بيشتر نميرسه، و لي دوچرخه سواري كنار اينهمه دوست خوب توي پاركي كه از خونه بعضيها خيلي دوره از جمله بودن مهندس و خوردن اونهمه ميوه و مخصوصن هندونه اونم با پارتي بازي چنان لذتي داره و خاطره اي قشنگ كه حتي ميتونه غم حكايت رو از ياد  ببره و پابندمون كنه به دلهاي همديگه.
پ.ن: رفتن و رقصيدن تو ، هميشه پيوسته تو،  من چه كنم به چشم تو، رقص امان نميدهد، بوسه مست دست تو، منتظر صداي تو يه رد پاي ناز تو!

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۳ ۹:۰۰ ب.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313