همینجوری

 
 

occurrence
یه اتفاق ساده به بزرگی یه آرامش ، که چند سالی به دنبال اون بودم ، بالاخره افتاد .
هیچ وقت نمی تونستم خودم رو قانع کنم . توی جدال منطق و احساس اینبار به احساسم گوش کردم و رابطمون رو شکستم . خیلی آروم ، تمام خاطراتش را از ذهنم جمع کردم . دقیقا همونجوری که وقتی ده سالم بود و یه لیوان شکسته می شد به آرومی و بی سر و صدا همه چیز رو تمیز می کردم .
می ترسیدم که مبادا ، والد درونم سریع دست بکار بشه و منو جریمه کنه . آخه چند بار قبلی بدجوری جریمه شده بودم . یکبارش همون ماههای اول آشنایمون بود ، اون بار باید ، رابطمون برای همیشه شکسته می شد ، ولی مادرم اومد توی آشپزخونه و همه چیز خیلی سریع لو رفت و مجبور شدم که مقداری از غرورم را بجای اون لیوان ها بدم .
دفعه ی بعدی یک سال از دوستیمون می گذشت . آنقدر بهش وابسته شده بودم که فکر جدایی هم منو به گریه می انداخت ولی همیشه تصور کردن مشکلات از خودشون سخت تره . این بار با توپ به در اصلی زده بودم و وسط در ترک خورده بود و هیچ راهی جز معذرت خواهی نبود . وقتی تقصیر تنها برگردن من نیست ،چرا باید تنها من جریمه اشتباهات را بپردازم.
اینقدر این شکستن ها تکرار شده بود که دیگه حرفه ای شده بودم . یادمه دفعه آخر اون گلدونه کوچک مادرم که خیلی دوستش داشت ، شکست . هیچ کس شک هم نکرد که من اون رو شکوندم . ناپدید شده بود . حتی تکه های کوچک اون رو هم پیدا نکردند . دیگه اونقدر قوی شده بودم که همه چیز رو توی دلم بریزم و اونو توی صورتم نشون ندم .
با اینحال ، اون دفعه هم چندین بار سعی کردم که همه چیز رو بگم و دوباره معذرت خواهی کنم ولی دیگه اونو شناخته بودم . دیگه به دنبال آخرین قطعه های پازل چهره ش بودم .از پشت نقابم میشد اونو حدس زد ، اما بازم دوست داشتم که فقط به اون رابطه فکر کنم و با اون باشم .
یه بار دیگه خواستم سعی کنم ولی بازم احساسم جلوم ایستاد ، تا اینکه یه اتفاق ساده اون چند قطعه از پازل هایی رو هم که چند سالی دنبالشون بودم ،برام آورد .
حالا دیگه هر کسی با این پازل می تونه چهره ش رو به سادگی ببینه .

امیر ، اردیبهشت هشتاد و هفت
جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷ ۱۰:۲۹ ق.ظ.     Amir Engineer


 

پرسپولیس سرور استقلاله

پ . ن : استقلالی ها کجائید ؟ جایگاهی بهتر از 1+12 در جدول برایتان بدست نیامد !

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۷ ۱۰:۴۳ ب.ظ.     Hamsafar


 

Dream

نور آفتاب در چشمان او افتاده بود. به سختی کلاس را نگاه می کرد، با اینحال کاملا مسلط به کار خود ادامه می داد . تسلط زیادی , کار او را مشکل کرده بود و شاید تسلط کافی برای مدیریت کلاس را در اختیار نداشت. هر چه بود، ذهن من را نمی توانست به سمت خود نگه دارد . می چرخید و می رفت .

همه چیز عالی بود . انگار همه شرایط بر وفق مراد پیش می رفت، جز فکر من که بدنبال او می گشت . رویایی بی انتها که سخت می شد پایانی برای آن پیدا کرد . جذابیت بی انتها بودن گاهی از خود رویا زیباتر و کشنده تر بود .

زیبا و دلکش همانند نقش و نگار یک ببر در یک چمنزار وسیع . و کشنده در آن هنگامیکه آهوی دشت راهی برای فرار پیدا نمی کند .

ظاهرا به مطالب مسلط نمی باشد، حتی نموداری که در ارائه خود معرفی می کند مقادیر اشتباهی دارد , دقیقا همان اشتباهی که نفر قبلی در زمان ارائه داشت . او همان اشتباه را تکرار کرد.

امیر , اردیبهشت هشتاد و هفت

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۷ ۹:۱۳ ق.ظ.     Amir Engineer


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313