
بدون شرح
كاش در آغاز
با تكه چوبي ، با ضربه اي جانانه
جلويم را مي گرفت ، اما نگرفت
آن روز را خوب يادم هست وقتي نيم نگاهي به لنگه در همسايه كرد
به من كه سر تا پا خيس شده بودم
خنديد
واي آنروز مي خواستم
يعني
آرزو مي كردم
كاش مي توانستم
با دستهايم صدايت را خفه كنم
چه ابله بودم .
چرا ،مي خواهي بداني؟
مي خواهي بداني ،كه آن روز ها مثل آينه پشت سرم واضح و روشن است
چه احمق بودم
وقتي كلامي از دور
مي شود گفت
دوستانه مي شنيدم از تو
دلم را خوش مي كردم
چه ساده، بي رنگ بودم
آنسان كه نگاهت ،
فكر مي كردم
آكنده
از يك حس شيرين است
چه بي ريا
با دستهاي كوچكم
گلبرگ ها را مي كندم
تا شايد آخرش يك لبخند باقي بماند
سادگيم خنده به لبهايش مي نشاند و من فكر مي كردم
قلبش نيز مي خندد
چه خاموش مرا غرق رويا و امواج پر تلاطم درياي خيال و خواب
سرما و نگاه در بسته
غفلت و ترس
از قلب شكسته كرد
امشب قلب راه را هرگز پيدا نخواهد كرد زيرا دروغ او را مي رساند
به آنجا كه نبايد برسد
قلب شيرين بخواب تا روياي خود در خواب بيني .
آه را نمي دانم چرا نوشتم
شايد براي خنداندن لبي كه هرگر دنداني نداشت