
نمي دانم چه مي شود
نمي دانم چرا وقتي مي خواهم درباره حقيقت بنويسم قلم به دلخواه من حركت نمي كند و تخيل جاي خود را به واقعيت مي دهد . شايد براي اينكه از حقيقت فراريم و يا مي ترسم و يا پشيمانم ،از چي ؟ نمي دانم شايد كارهايي كه كردم و يا كارهايي كه بايد مي كردم و نكردم . اين را هم نمي دانم
فقط دلم مي خواهد فرار كنم و درون تخيلات پريشانم غرق شوم ، شايد حقيقت را فراموش شود . اما اين دورغ بزرگي بيش نيست.
شبها وقت خواب مثل بچه ها براي خودم قصه مي گويم قصه اي شيرين و كاملا تخيلي تا خوابم ببرد اما هميشه داستان پايان نرسيده بخواب مي روم.
تازه گي ها مشكل جديدي پيدا كردم دلم عروسك مي خواهد . عروسكي بزرگ كه در آغوشش بخوابم . جالبه نه؟ اما براي من ترسناك .
هميشه لمس و احساس ، نياز برايم به شكل سقوط آزاد از يك پرتگاه كه نمي دام آخرش چيست اما باز مي پرم و باز مي پرم .
گذشت زمان پيرم كرده ولي تخيلاتم هنوز رنگ و بوي بچه گانه اي دارند .شيرين پر از لذتهاي نچشيده مثل عشق .
خواننده محترم اين تخيل نيست واقعيت است
به حرفهاي من مي خندي اما حقيقت اينكه خيلي از ماها تا آخر عمر طعم واقعي عشق را نمي چشيم و لذت داشتن آن را هرگز لمس نمي كنيم .
كاش عشق مثل خوردن قهوه اي داغ در برف بود .لذتش حجم داشت عمق داشت مي شد در گوشه اي براي هميشه طعمش را نگه داشت.
اما مرور زمان كمرنگتر و بي طعم تر و بي روحترش مي كند تا جاي كه به خود اعتراف مي كني احساسي كه تا يك ماه پيش به آن عشق مي گفتي حالا چيزي جز يك حس پوچ نيست.
باز لبخند شما را مي توانم ببينم خوب براي من كه هيچ وقت در زندگي طعم عشق واقعي ( خواننده محترم منظورم واقعا عشق است ) را نچشيده ام . كاره ساده اي نيست كه طعم آن را بياد بياورم . اما شما حتما آن را حس كرديد طعم تند قهوه مي دهد و يا ليمو ترش و يا آلبالو و يا خيار و يا هر چه كه بيشتر دوست داريد اين فرقي در معادله نمي كند چون شما چشيده ايد ومن نه .