|
همینجوری |
||||
|
صداي همهمه اي آفتاب سوخته تمام محوطه را پر كرده بود و سكوت غمبار هميشگي وداع را خط خطي مي كرد. صداي جيغ زني با چادري خاك آلود لحظه اي سكوت جمعيت را در آغوش كشيد و با همبستر شدن قطره اشكش در سقوطي آزاد تا مرز خاك بسرعت فراموش شد. از پشت شيشه هاي لك گرفته براي آخرين بار نگاه ميكرد، طوري كه انگار ميخواست خاطرات چند سال آينده اش را قبل از رفتن از او بگيرد تا گرماي روزهاي گرم رفاقتشان يك شبه پلاسيده نشود. ميان صداي آب و بوي كافور ماتش برده بود به انعكاس يخ زده نگاه خودش در شيشه لعنتي! بهش گفتم موتور نگير پسره كله شق، بخرجش نرفت كه نرفت! آخه يكي نبود بگه بي... تو چه حقي داشتي كه اينجوري بذاري بري، پس رفاقتمون چي شد لوتي، من كه جز تو كسي رو نداشتم، يعني ميدوني آدم كه زياده ولي من با كسي جفت نميشم، تو ... تنها كسي بودي كه ... چنان تو افكارش غرق شده بود كه قيافه شوكه شده مرده شوري كه وايستاده بود زل زده بود به نيما رو نديد. _ كامران؛ نيما زنده شد! انگار قيامت شد، سه چهار نفر ريختند داخل و نيما رو با چند تا كفن پوشوندن و بردن لباس تنش كردن، براي بردنش به بيمارستان مجبور بودن از وسط قلقله جمعيت بگذرن كه اين باعث شد لباسهاي نيما تيكه تيكه از تنش كنده بشه! يكي فرياد ميزد: شفا گرفته، اونيكي ميگفت: آقا شفاش داده، يه نفر ديگه تيكه پارچه اي كه با تمام زورش از آستينش كنده بود رو، روي چشماش ميماليد و زير لب دعا ميخوند. كامران كه هم خوشحال بود هم نگران و هنوز نه رفتنش رو باور كرده بود نه برگشتنش رو، خوددش رو به آمبولانس رسوند و با هم تا بيمارستان رفتند. دكترها بهش گفتن خطر رفع شده ولي لخته اي كه بر اثر ضربه تصادف با موتور سيكلتش توي قلبش درست شده، احتمال حمله قلبي رو براش چند برابر ميكنه، اما كامران به اين فكر ميكرد كه نيما دوباره متولد شده. روزگار چرخيد و چرخيد، تو يك شركت خارجي استخدام شد طوري كه 9 ماه سال فرانسه بود و سه ماه ايران، يكي دو سال نگذشته بود كه يا يك دختر نامزد شد، كامران هم ازدواج كرد و حالا چهار تايي خاطرات از دست نرفته رو مرور ميكردن، خاطراتي كه ممكن بود الان زير خروارها خاك خوابيده باشه! مادر نيما خيلي پير شده بود، نيما عاشق مادرش بود، اونقدر كه اگه صداي مادرش رو نميشنيد روزش شب نميشد، نيما سه سال و نيمش شده بود، شايد هم چند ماه بيشتر، هوا هواي بهاري بود، از اون روزهايي كه گرما بيداد ميكنه ولي يه دقيقه بعدش طوفان و بارون خيس آبت ميكنه! نامزد نيما زنگ زد به كامران كه مادر نيما فوت كرده و اين خبر رو تو بايد به نيما بدي! با وضعيت خطرناك قلب نيما اين كار يعني خودكشي، كامران گيج و مبهوت _ كه چرا من ؟ _ آخه تو از همه بهش نزديكتري! – حتي از تو كه نامزدشي؟ _ و كامران قبول نميكرد، كش و قوس اينكار يك روز ادامه داشت، جنازه مادرش همينطور كنج اتاق چشم براه پسر مانده بود و همه حيرون كه چه جوري به نيما بگن بياد! بالاخره با هزار تا كلك با نيما تماس ميگيرن كه كامران كار واجبي باهات داره. - سلام يه روز قشنگ بهاري از همون روزها كه آتيش از آسمون ميباره از همون روزها كه تموم اعضاي بدنت با نسيمي كه از دل گرما مياد شل ميشه و دلت ميخواهد كنج خونه تا ظهر بخوابي روزي كه انگار دلت ميخواهد همه ثانيه ها از حركت بيفته حتي ثانيه شمار همين ساعت ژيگوليه كه برات از اونور آب هديه آورده! فردا صبح زود نيما وارد ايران ميشه و يكراست ميره خونه خودشون، مادر رو كه در اون وضعيت ميبينه حالش خراب ميشه، قلبش تير ميكشه، فرياد ميزنه: حاضر بودم نامزدم بميره ولي مادر سالم باشه، درد قلبش بيشتر ميشه، اشك تمام وجودش رو گرفته ولي حتي يك قطره هم بيرون نمياد، دستش رو رو قلبش ميذاره، پاهاش سست ميشن و روي زمين ميشينه، همه هاج و واج نگاه ميكنند ... ساعت شش صبحه، تلفن كامران زنگ ميخوره، خواب آلود گوشيش رو بر ميداره، پشت خط نامزد نيما؛ كامران ... نيما ... مرد ! صداي قطع شدن گوشي احساس شوخي بودن ماجرا رو از كامران ميگيره، با عجله خودش رو به خونه نيما ميرسونه، حال پدر نيما اصلا خوب نيست، اونو به بيمارستان ميرسونن، طاقت نياورده، زنش پسرش، ديگه هيچي نمونده براي ادامه ... دوباره صداي همهمه آفتاب سوخته اي تمام محوطه رو گرفته، كامران نگاهي به ساعتش ميكنه و لب جدول ميشينه، اون حتي پشت شيشه هم نميتونه وايسه.
زندگی ادامه داره به جلو قصه تکرار حتی وقتی شعله عشق تو نگاهی بی رمق شه زندگی ادامه داره خوب و بد ، سفید مشکی کسی پله های عمر به عقب بر نمی گرده زندگی ادامه داره با من و تو ، بی من و تو علی لهراسبی
وقتي كه خيس ميشم خنده تا ميزنه چشمات پ.ن: فرمان فتحعلیان با آلبوم بیگانه و کنسرت جدیدی در ماه آینده
|
|
|||