همینجوری

 
 

كابوس بيداري

پيكان تاكسي سبز قديمي، تهران _ خيابان فاطمي _ نبش جمالزاده _ ساعت 6 بعد از ظهر سه شنبه 22 خردادماه 1386

صندلي جلو خالي، صندلي عقب 2 نفر مرد ميانسال _ خانم جواني كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده، تاكسي پيكان بعد از شنيدن مسير جلوي خانم توقف ميكند؛ خانم درب عقب را باز ميكند و مرد با اكراه و به كندي جابجا ميشود، خانم سوار شده و كنار مردي كه تمايلي به مودب نشستن ندارد مينشيند، به محض حركت نوك چاقويي تيز پهلوي خانم را به علامت تهديد سكوت ميسوزاند.

خانم جوان معطل نميشود، در را باز كرده و در حال حركت بيرون ميپرد و روي زمين مي غلتد. تاكسي به حركتش ادامه ميدهد، پليس راهنمايي كه اتفاقا همانجا ايستاده و نظاره ميكند، همچنان نظاره ميكند، درست مثل يك چراغ راهنمايي يا درخت چنار كنار خيابان.

تاكسي مقداري جلوتر مجبور مي شود پشت چراغ قرمز بايستد، اما هيچكس حتي پليس به خودش زحمت حركت به سمت ماشين را هم نميدهد.

امنيت اجتماعي بي داد ميكند و شهر از اراذل و اوباش پاك شده، گشت ارشاد بدنبال چند تار موي بيرون مانده از پرده اسلام با بنزهاي چند ميليوني در تمام شهر پرسه مي زند، امنيت اجتماعي بيداد مي كند!

امنيت اشتباهي

زن جوان زخمي و خسته و دردآلود و ملتمس در آغوش امنيت تمام بدنش ميلرزد و نگاه هرزه عابراني هرزه گرد لباسهاي خاكي اش را از دور با حرص مي تكانند.

با خود مي انديشد كه خدا چه يار بود با او كه صندلي جلو را براي نشستن انتخاب نكرد كه مطمئنا قفل در تنظيم شده بود تا از درون باز نگردد و چاقوي نامردمي هاي مهاجم هم براحتي از پشت ميتوانست تاب هر حركت را از او بستاند و نقش بر آب شد نقشه پليدشان !
و باز چه خوش اقبال بود كه راحتي جلو نشستن را به سختي گرماي تابستاني نعش آن دو نامرد ترجيح داد و زندگي و ناموس و اموالش را دوباره بدست آورد و تنها در پرهاي امنيت داغ آسفالت اجتماعي چند بار غلتيد تا با تمام وجود احساس كند كه
كوروش آسوده بخواب كه اينها بيدارند!

پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶ ۸:۲۸ ق.ظ.     پدرام


 

خسرو حيدري

خسرو حيدري

خسرو حيدري دوست قديمي ام بازيكن تيم پاس منحل شده (الوند فعلي) و بازيكن تيم ملي ايران ديشب طي مراسمي در هتل هيلتون و با حضور جمعي از ملي پوشان و هم باشگاهي هايش ازدواج كرد.


به من كه خيلي خوش گذشت مخصوصا بعد از هتل ! اميدوارم همينطور كه فوتبال مسير زندگي خودش و خانواده اش را دگرگون كرد و خوشي را برايش به ارمغان آورد هميشه همين گونه پيش برود.


او احتمال زياد فصل بعد را در ابومسلم بازي خواهد كرد البته پيشنهاداتي هم از ذوب آهن دارد، از همه مهمتر آرزوي شكوفايي اش در تيم ملي را دارم و در ابتدا آرزوي موفقيت در مسابقات غرب آسيا.

چهارشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۶ ۹:۲۱ ب.ظ.     پدرام


 

وهم سبز

فروغ عزیزم ======)
تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به وهم سبز درختان سپرده بود
تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
وبوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ، باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی
نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند
تمام روز نگاه من
به چشمهای زندگیم خیره گشته بود
به آن دو چشم مضطرب ترسان
که از نگاه ثابت من میگریختند
و چون دروغگویان
به انزوای بی خطر پناه میآورند
کدام قله کدام اوج ؟
مگر تمامی این راههای پیچاپیچ
در آن دهان سرد مکنده
به نقطهء تلاقی و پایان نمیرسند ؟
به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب
و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟
اگر گلی به گیسوی خود میزدم
از این تقلب ، از این تاج کاغذین
که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟
چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش
ای خانه های روشن شکاک
که جامه های شسته در آغوش
دودهای معطر بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند
مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل
که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان
مسیر جنبش کیف آور جنینی را
دنبال میکند و در شکاف گریبانتان همیشه هوا
به بوی شیر تازه میآمیزد
کدام قله کدام اوج ؟
مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های خوشبختی
- و ای سرود ظرفهای مسین در
سیاهکاری مطبخ و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی
و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها
مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی
که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را
به آب جادو و قطره های خون تازه میآراید
تمام روز تمام روز
رها شده ، رها شده ، چون
لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترین صخره
پیش میرفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریائی
و گوشتخوارترین ماهیان
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند
نمی توانستم دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر میخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت
نگاه کن تو هیچگاه پیش نرفتی تو فرو رفتی
.
یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶ ۱:۲۵ ب.ظ.     هستی


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313