|
همینجوری |
||||
|
در سرداب رويا و بيداري به دنبال چيزي كه مي خواستم نمي گشتم، تنها دل خوش داشته بودم به بوي مريم پلاسيده اي كه ريشه هايش سالها بود خشكيده بود در خاك قلبم و قصه اي كه در گوشم نجوا مي كرد. زياد روشن نبود، صدايي از جنس مه، از رنگ آه، اما هميشگي بود، قطع نمي شد، شايد فقط بين لبخندهايم، نفسي تازه ميكرد، نجوايي به رنگ خاكستري غم هاي مردابي ام. راستي رنگ مانتوهاي امسال را ديده اي! انگار غم ميپوشند و غم ميفروشند به چشمان خسته انزجار خاكستري آسمان آبي نديده شهر ما! كجا بودم؟ جايي در ميان همان هياهوي روياهاي بيداري ام كه قصه مي خواند و خوابم نمي رفت! حتي لحظه اي، پلكي و حتي در فاصله گام نت هاي بي رمق ترانه اي، داشتم مي گفتم از پرسه هايم در اين دنياي مجازي و عاشقي هايم در آن دنياي پوشالي، عشقي كه هنوز غنچه نداده پرپر مي شد هر بار با قلب خسته زخم خورده اي! انگار زخم زدن مرهم درد زخمهايشان بود كه مي ربودند و خنجر به دست مي خنديدند در گريه هاي دوباره شدنهاي تنهايي شان! مدتها بود اينگونه قلم بر كاغذ روان نگشته بود و اينگونه احساسم در همان هياهو از ياد انگشتانم رفته بود، اما اينبار رويا نيست، ديگر عشق بي معنا نيست، مي دانم اينبار اشتباه نكرده ام، كوله باري به سنگيني يك كوه غم بر دوش تجربه دارم، دلم روشن و چشمانم عاشقتر از هميشه؛ در شراره هاي آتش عشقش زندگي را ميبينم؛ نه زنده ماني را، كه خسته ام از پيمودن بي همراه و خسته ام از اين نقابهاي مهربان خون آشام! دنبال خودم ميگردم در چشمكهاي يك يار بي وقفه! چشمهايي كه براي من گشوده شود در چشمهاي من و تنها تصوير من، نه خودخواهي من، عشق و ديوانگي من و تصوير تنهايي من كه در چشماني عاشق و خمار بر ما ميرقصد و زندگي را در من مي جوشاند. انگار يافته ام ... دلم که پاره پاره شد تو آسمون این سرود چشمم اگر ستاره شد همه صدای قلب من پ.ن: نازنين دلبر سپندار مزد مباركت باد! ميدانم نمي خواند، اما اين دليل نميشود برايش ننويسم!
عجله نکنید روز سپندارمزد روز۲۹ بهمن خورشیدی امروزی روز عشاق است ولنتاین مربوط به ایرانی ها نیست ! صبحي كه دمد از سخن عشوه يار سپندارمزد نگهبان زمین است و از آنجا که زمین مانند زن
|
|
|||