همینجوری

 
 

هستی

۱. از دوستان خوبي که مرا به عیش و مستی دعوت کردند کمال سپاس را دارم. اما سخنوری در ذات ما ریشه اش خشکیده و زوارش در رفته، آنچه باید گفت را نشاید گفت و آنجه نشاید گفت را باید گفت این درد زمانه ایست که فقط من در آن می زیم بس همه در جای دیگر زیر چتر دیگر با تفکرات دیگر نفسی دیگر می کشند و حال که به وادی نفس رسید باید به گویم : نمی دانم آن نفس آخر کی می آید.

۲. از وجودی که دست به طلا زند خاکستر شود چیزی شنیدید، اگر نشنیدید، حال بشنوید، که من از آغاز در میان زندگیش چرخ ها زدم.

۳. کودکیش را کسی به خاطر ندارد، نوجوانیش در نطفه خفه شد. جوانیش جزء اسرار خداوند است و پیریش را کسی ندیده شاید هم نخواهد دید.

۴. این آغاز. پایان خاکستری زندگی نیست، اما بعضی آدمها این چنین خاموش در راه زندگی چرخ می زنند.

۵. شاید سرعت بهترین نکته قابل عرض در زندگی باشد وقتی بدون توجه به کندی زمان، تو بر پدال فشار می دی تا آنجا که در سر پیچ دلت می خواهد فرمان را ول کنی و به سمت ابدیت بروی، زیبا ست نه.

۶. شعر را آنچنان دوست دارم که لحظه های از دست رفته زندگیم را .

۷. اما خدا می داند برای چی مرا از پهشتش (همان بهشت) به زمین پرت کرده، شاید آنقدر فرشتگان زاد ولد کرده بودند که دیگر جایی برای من نبود پس با یک لگد به بیرون پرت شدم و نافم را با اره بریدند که دیگر هوس بازگشت نداشته باشم. اگر هم بر گردم یه راست به چهنمی(همان جهنم) که نامش درک اسود هست بروم. آه این همه خوبی محبت یه جا ، داره نابودم میکنه.

۸. خوب شیخ پدارم مرا بر آن داشت که چند کلمه ای از باب مزاح بنگارم تا مخاطبین مرا آنچنان که نیستم بشناسند، از آنجا که این جانب در این عالم فانی جز تعداد اندکی آدم کسی را نمی شناسم پس نمی توانم کسی را به بازی دعوت کنم.

شنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۵ ۹:۳۹ ق.ظ.     هستی


 

بازي


شیخی از فرنگستان و شيخي از شيوخ وبلاگستان پارسی از بس مكرر نموده بودند در نوشته ها و تنگ آمده بود حوصله ها، بر آن شدند تا به ياد ايام طفوليت، شيطنتي كنند و سرگرم شوند؛ از اينرو بازي بنا نهادند در عيد باستاني ايران زمين، در جشن طلوع خورشيد و آغاز نمودند در اين سرزمين بي زمين از آنچه دوستان نمي دانند و قلم زدند و پنج يار به بازي فراخواندند تا عيش كامل شود و بر همين منوال چرخيد و چرخيد و چرخيد تا نوبه بازي به شيوخي چون حكيم آستانه گراز الكاتبين ، محمد تنها الدوله، بانو سيما اشرف ويولا ملك خانم، شيختنا بانو ورونيكاي بیرون الممالك، بانو گلپر الرعايا و بالاخره شيختنا بانو فاطمه عزيز الكبريا از شيوخ سرزمين وبلاگستان رسيد و جملگي بر آن شدند كه از احوالات ناگفته ما بدانند و همينطور خود در عجبم كه ناگفته اي نمانده براي گفتن و اگر هست نامش فاحشانه از ناگفتنش مي گويد كه شيخي عاقل و محترم نبايد بگويد!

1. عادت كرديم كه عادت نكنيم به عادت كردن اما مشكل اين است كه به عادت نكردن عادت كرده ايم و خود مانديم بين كردن و نكردن كه چه كنيم!
در توضيح بعرض و بصر شما شيوخ و بانوان بزرگ برسانيم كه سالهاست چاي قرمز و سياه ننوشيده ايم الا يك نصفه چاي در تنها خواستگاري عمرمان كه زهرمارمان شد! و تنها يك سال است كه افتخار نوشيدن را تنها به چاي سبز داده ايم.
اما در خاطر داريم ايام طفوليت در مجلسي بوديم كه بزررگان و شيوخ اقوام براي تفرج گردآمده بودند، به ناگاه سيني چاي آوردند كه اندرون فنجانهايش چيز ديگري بود و آن چاي بسيار سياه را (كه اينك قهوه مينامندش) به ما ندادند و از آنرو اين ماند تا اينك، كه بيش از پانزده سال است كه چاي ننوشيده ايم.

2. موسيقي جز‍‍‍ِء لاينفك عيش و حيات بي دسته و دسته دار ماست، چونانكه هرروز صبح با ترنم پر احساس و نوازشگر صداي شيخ بزرگ سيد جيمز هتفيلد در همنوازي حاج متاليكا از خواب ناز بر ميخيزيم و تا ظهر به زبان فرنگستان اجنبي زمزمه مي كنيم "بمير، بمير، بمير عزيزم" و با خودمان كيف مي كنيم.
اما در خاطر داريم روزي كه با همين شيوخ و مدعوين به تفريح و شكار خوك سوار بر مركبي سپيد؛ كه غرور شيوخ اجنبيهاي چشم باداميست؛ به اوشون يا فشم ميتاختيم، در پيچش كوهي در همان حوالي؛ ما كه سربه زير محل جلوسمان پي صفحه اي موسيقي برده بوديم، ناغافل جاده بي اذن ما پيچيد و ما نپيچيديم، يا بهتر بگوييم نديديم كه بپيچيم و خلاصه همان پيچ كاري كرد تا تمام پيچهاي مركبمان از هم باز شد و خود پيچ پيچ و آواره و بيچاره بازگشتيم و خوك را هم هديه ديگران كرديم.

3. سياهكي برجسته و گوشتالو كمتر از عدسكي گرد در پايين سينه راستمان در پهلو روييده و آرميده!
اما در خاطر داريم ... نه اينبار چيزي خاطرمان نمي آيد، جز آنكه بگوييم بعدها يحتمل، زبانم لال، خداي نكرده اگر كسي خواست نشاني چيزي بگويد از چيزي ... تا مي توانيم اورا ضايع كرده و بساط عيشمان نموده و به او خنده ها خواهيم كرد و مي گوييم كه تنها كسي كه نمي داند خواجه حافظ شيرازي است.

4. گره در كارتان نيافتد خداي ناكرده كه گره گشا نمي باشيم و گره در كارمان نياندازيد كه عاجز ميمانيم از سالم باز كردن و اينگونه شد كه از گره متنفريم و با بند بيگانه
اما در خاطر داريم كه سالهاست كفش بندي جز كفش كوه نپوشيده ايم و همواره بوتي تمام چرم و زيپ دار در پا، تا گره نياندازيم و گره نيافكنيم.

پنجمين حكايت هم حكايت آخر است و حكايت اول ما كه ميدانم اگر آن چهار شنيده ايد، اين نميدانيد؛ ابتدا يك ليوان آب بياشاميد و سپس ادامه دهيد تا بگويم كه نامم پدرام است
به خاطر مي آورم كه والدينم ماهها در كتاب لغات نامهاي نيك پارسي دنبال نيك ترين نام بودند كه بر من بگذارند تا به دنيا آمدم! و قلم ميزنم در دو سرزمين بي زمين كه يكي را فرنگيها PellMell مي نامند و ما شلوغ پلوغ و در هم ريخته همچون خودمان مي خوانيم و ديگري را همينجوري با چند تن از دوستان براي دلمان مينويسيم.

حال كه حكايت ناگفته ها را گفتيم و نترسيديم از القابي كه به ما ميدهند، پنج شيخ و بانوي ديگر را فرا ميخوانيم تا جز مدعوين ما باشند و قلم بزنند در ادامه بازي تا سرد نگردد بازي شيوخ اين سرزمين بي سرزمين وبلاگستان پارسي.

رامينشهاب - هستينرجسامير

چهارشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۵ ۱۰:۵۰ ب.ظ.     پدرام


 

چقدر فاصله مانده تا ...

رهگذري آدرسي پرسيد، با اشاره سر مسير را نشان دادم و گفتم : جلوتر
پرسيد: خيلي بايد برم؟
و من در تامل نسبيت "خيلي" مات و مبهوت نگاهش كردم

كه براي دونده ماراتن چند كيلومتر اندك است اما براي دو آغوش يك متر هم زياد است و براي عشق بازي فاصله بين دو بوسه بسيار است و حتی براي سكوت فاصله بين دو لب مرگ آور ...


پ.ن: به خاطر cd فوق العاده زيبايي كه برام فرستادي ازت ممنونم آشنا ! اين چند روز ترانه ديگه اي گوش نكردم. جور ديگه اي نتونستم ازت تشكر كنم آخه ... فقط اميدوارم اينجارو بخوني، واقعا متشكرم.

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵ ۸:۱۵ ق.ظ.     پدرام


 

My coloR

شعر هم ديگر برايم رنگ ندارد
شايد رنگ باخته است
به شعري كه ديگر رنگ ندارد
يا به رنگي كه رنگ دارد اما رنگ شعر ندارد
درست رنگ همان شعري كه ديگر برايم رنگ ندارد

یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۵ ۹:۲۴ ب.ظ.     پدرام


 

نا سا
حتما این داستانو شنیدین ، هنگامي که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکي روبرو شد. آنها دريافتند که خودکارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه کار نميکنند. (جوهر خودکار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح کاغذ نميريزد) براي حل اين مشکل آنها شرکت مشاورين اندرسون را انتخاب کردند. تحقيقات بيش از يک دهه طول کشيد، 12ميليون دلار صرف شد و درنهايت آنها خودکاري طراحي کردند که در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب کار ميکرد، روي هر سطحي حتي کريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه سانتيگراد کار ميکرد.

روسيها راه حل ساده تري داشتند: آنها از مداد استفاده کردند
شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵ ۸:۵۵ ق.ظ.     Amir Engineer


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313