|
همینجوری |
||||
|
چند روز است حال و هوای پاییزی همه وجودم را گرفته ، هفته هاست حرفهایم را برای نوشتن این پست در ذهنم مینویسم و ماه هاست با خود کلنجار میروم، هر چند سالهاست از دست رفته ام ، اما انگار قرنهاست که زندگی ام در یک نقطه ایستاده ، نه جلو میروم نه عقب ، نه گامی میتوانم بردارم برای حرکتی نو نه ... ساعت زندگی ام از روزی که او رفت ایستاد ، زندگی ام ایستاد ، عمر میرود ، زمان میگذرد ، اما من ایستاده ام و مانده ام با تمام چیزهایی که آن لحظه با من ماندند ، با تمام وجودی سرشار از عشق ، نه وایسا نمیخواهم رومانتیکش کنم ، اون ضربدر لعنتی اون بالا رو نزن، با من بیا ... یادمه یه روز یه مشتری از من جنسی رو که بارها و بارها خریده بود فقط با اشاره به تعدادش خواست و من گیج و مات پرسیدم از چی 2 تا ؟ بهم گفت عاشقی، گفتم بدتر از عاشقی ! پرسید چطور! گفتم عاشقم اما نمیدونم عاشق کی یا چی ! اونم گفت پس عاشق نیستی ##خلی! امشب مثل هر سال تولد مریم پاییزیه ! (مرده شور این نیما رو ببره با این آهنگش لعنتی خیلی قشنگه) همون که یه مدت با نام صبا اینجا مینوشت! خیلی حرفها برای نوشتن داشتم اما نوشتن گاهی اینقدر سخت میشود که نفس کشیدن در اوج هق هق های شبانه هاي غمگین و روزهای بی ترانه ام گذشت. خواستم ترانه : پ.ن: چه طوفانی است امشب آسمان خدا و هوای ابری تنهای دل ما
و اینک همچون کوچکترین غبار در میان باد سرگردانم نمی دانم به کدام وادی ،به کدام سرزمین خواهم رسید. چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵ ۸:۰۳ ق.ظ. پدرام
قصه نجف (محمد رضا آغاسي) راهي كوچه ها ميشد، تا يتيمهارو سير كنه، تا سفره خاليشونو، پر از نون و پنير كنه، شب تا سحر پرسه ميزد، پس كوچه هاي كوفه رو، تا پر بارون بكنه، باغهاي بي شكوفه رو. عبادت علي مگه، ميتونه غير از اين باشه، بايد مثل علي باشه، هر كي كه اهل دين باشه، بعد علي كي ميتونه، محرم راز من باشه، درد دلم رو گوش كنه، تا چاره ساز من باشه. چشماتو واكن آقاجون، بالهاي خستمو ببين، منو نگاه كن آقاجون، دل شكستمو ببين. منو نگاه كن آقاجون شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۵ ۸:۰۱ ق.ظ. پدرام
|
|
|||