همینجوری

 
 

دوست
من با او دوست بودم
در غم و شادی
در تنهای و جمع
در آرامش و سکوت
در روز و شب
اما
آسمان همیشه به یک رنگ باقی نمی ماند
در لحظه ای کوتاه کمتر از نیم ساعت
کوه احساسم فرو ریخت
لحظه ای که من به او احتیاج داشتم مرا تنها گذاشت .
وسپس من او را ترک کردم
بدون احساسی از ناامیدی
بدون دلتنگی
فراموشش کردم به آسانی
دوشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۵ ۱۲:۲۰ ب.ظ.     هستی


 

عاشق
روزي روزگاري آدمي بود، عاشق ،اما نمي دانست عاشق چي يا کي اما حس مي کرد وجودش درتب مي سوزد،اما نمي توانست براي قلبش کاري کند. درماني ،دارويي ....هيچ .شبها سر بر بالش خيال به پرواز در مي آمد ، رويا هايش را ورق مي زد ،تا شايد گمشده خود را پيدا کند ، شايد در ميانه غريبه هاي خوابش آشنايي باشد ، اما دريغ که همه غريبه بودند ،خواب شيرين به پايان مي رسيد وباز به فردا شب فکر مي کرد ، شايد اورا ببيند...
شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۵ ۱۰:۱۰ ب.ظ.     هستی


 

مریم

چند روز است حال و هوای پاییزی همه وجودم را گرفته ، هفته هاست حرفهایم را برای نوشتن این پست در ذهنم مینویسم و ماه هاست با خود کلنجار میروم، هر چند سالهاست از دست رفته ام ، اما انگار قرنهاست که زندگی ام در یک نقطه ایستاده ، نه جلو میروم نه عقب ، نه گامی میتوانم بردارم برای حرکتی نو نه ... ساعت زندگی ام از روزی که او رفت ایستاد ، زندگی ام ایستاد ، عمر میرود ، زمان میگذرد ، اما من ایستاده ام و مانده ام با تمام چیزهایی که آن لحظه با من ماندند ، با تمام وجودی سرشار از عشق ، نه وایسا نمیخواهم رومانتیکش کنم ، اون ضربدر لعنتی اون بالا رو نزن، با من بیا ... یادمه یه روز یه مشتری از من جنسی رو که بارها و بارها خریده بود فقط با اشاره به تعدادش خواست و من گیج و مات پرسیدم از چی 2 تا ؟ بهم گفت عاشقی، گفتم بدتر از عاشقی ! پرسید چطور! گفتم عاشقم اما نمیدونم عاشق کی یا چی ! اونم گفت پس عاشق نیستی ##خلی! امشب مثل هر سال تولد مریم پاییزیه ! (مرده شور این نیما رو ببره با این آهنگش لعنتی خیلی قشنگه) همون که یه مدت با نام صبا اینجا مینوشت! خیلی حرفها برای نوشتن داشتم اما نوشتن گاهی اینقدر سخت میشود که نفس کشیدن در اوج هق هق های شبانه هاي غمگین و روزهای بی ترانه ام گذشت. خواستم ترانه : سوووووووختن بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد
آب بر آتش
تو ریختم و سود نکرد گروه اوهام را برايش بخوانم اما چیزی در روزگار فریاد میکرد نخوان خواستم مریم پاییزی نیما را بخوانم دل لرزید خواستم آهنگ تولدی را زمزمه کنم غم نگذاشت باقی را فراموش کن مثل من، مثل تمام حرفهایم که در سینه پوسید؛ تولد صبا جان ، مریم پاییزی ده سال پیش من ؛ مبارک در شادی تولدش تنها در این گوشه شریک خواهم بود امشب مثل سال های قبل ، مثل سالهای بعد؛ تولدش مبارکتقدیم به عشق تنها توانستم آلوده را بخوانم ای کاش ...

پ.ن: چه طوفانی است امشب آسمان خدا و هوای ابری تنهای دل ما

جمعه، آبان ۰۵، ۱۳۸۵ ۵:۰۴ ب.ظ.     پدرام


 

غبار

و اینک همچون کوچکترین غبار در میان باد سرگردانم نمی دانم به کدام وادی ،به کدام سرزمین خواهم رسید.

یکشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۵ ۹:۴۵ ق.ظ.     هستی


 

فرشته عشق


یافتم آنچه که بافتی و آنگاه تافتم آنچه که یافتی

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵ ۸:۰۳ ق.ظ.     پدرام


 

مولا


قصه نجف (محمد رضا آغاسي)
توي نجف يه خونه بود، كه ديوارش كاهگلي بود، اسم صاحاب اون خونه، مولاي مردا علي بود، نصفه شبها بلند ميشد، يه كيسه داشت كه برميداشت، خرما و نون و خوردني، هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.

راهي كوچه ها ميشد، تا يتيمهارو سير كنه، تا سفره خاليشونو، پر از نون و پنير كنه، شب تا سحر پرسه ميزد، پس كوچه هاي كوفه رو، تا پر بارون بكنه، باغهاي بي شكوفه رو.

عبادت علي مگه، ميتونه غير از اين باشه، بايد مثل علي باشه، هر كي كه اهل دين باشه، بعد علي كي ميتونه، محرم راز من باشه، درد دلم رو گوش كنه، تا چاره ساز من باشه.

چشماتو واكن آقاجون، بالهاي خستمو ببين، منو نگاه كن آقاجون، دل شكستمو ببين.

منو نگاه كن آقاجون
دل شكستمو ببين
دل شكستمو ببين
ببين
...

جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۸۵ ۴:۴۴ ق.ظ.     پدرام


 

آب خنک

بعد از افطار میچسبه

شنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۵ ۸:۰۱ ق.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313