|
همینجوری |
||||
|
خواب و سکوت مرداب ، گودالي از بهانه يک يار بي مروت ، يک اندوه بي پايان يک مرداب حقيقي ، از اشک برف و باران اينها همه حکايت ، از درد بي غروبند از تشنه کامي عشق ، در رفتن تو بودند ما عاشقان مرداب ، در گودال بهانه درگير با چه هستيم ، با عشق و يا زمانه اين عشق بي سرانجام ، گم شد ولي چه ها کرد دريايي دلم را ، مرداب بي صدا کرد گفتم که خسته ام من ، يکجا قرار من نيست چون شعله در خروشم ، آرامش دلم کيست عشق تو را نخواهم ، پس عاشق که هستي قلبت شکسته آري ، چون قلب من شکستي مرداب غم رها کن ، بالي بزن به فردا اين انتهاي عشق است ، جاري شدن به دريا پ.ن: اسماعيل اسفندياري
شايد امشب بشه خيلي حرفها زد، حرفهايي كه همه ميدونيم و هيچوقت نميگيم، يا نميخواهيم بگيم، يا فكر ميكنيم گفتن نداره، وقتي همه ميدونن. ولي نميدونيم كه چرا همه همينطور فكر ميكنن، يا شايد خيال ميكنيم كه ميدونن، ولي مهم اينه كه هيچوقت هيچكس نميگه! پس باز هم نميگيم، كه شايد همه ميدونن و باز نميگيم شايد ميترسيم كه همه بدونن و بگن اينارو كه ميدونيم ديگه گفتن نداره، اما شايد بايد گفت، حتي اگه همه بدونن ! اي كاش نمي آمدي و در آذين آذرين تنم پيچ نميخوردي، اي كاش طعم لبهايت را در رويا نبوسيده در آغوش ميگرفتم، اي كاش در گرماي عشقت داغ تر از نيمه مرداد نميسوختم و اي كاش در شعله هاي نگاه معصومت در چهره گندمگونت عاشق نميشدم، اي كاش نمي آمدي تا روياي بودنت را در لحظه لحظه بيداري نميديدم، رويايي كه هنوز بيدار نشده ام، هنوز در تنگاتنگ پيچ و تاب هاي تنت ...، رويايي كه بيداري ام را با خود به آنسو تر ها برد، به جايي دورتر از رفتن، دور تر از آمدن، رويايي براي عشقي محال، رويايي براي وصال. اما اکنون که آمدی براي نداشتنت چه تاواني بايد بپردازم، براي داشتنت چه!؟ وقتي ديگر نميتوان روي آتش لبهايت سر بخورم، تا كي ! نميدانم! وقتي ديگر نميتوان از چشمانت بوسه چيد و در سبد سينه ات پرپر كرد، تا كي ! نميدانم! وقتي ديگر نميتوان از گرمای نزديک صدايت، از حرفهای كودكانه ات به آرامش رسيد، تا كي ! نميدانم! وقتي ديگر آغوشي نيست و شانه اي براي حتي هق هق تنهايي! تا كي! تا كي! نميدانم! نميدانم! خدايا اين بار ديگر چه كرده ام، اين ديگر چه عذابي است، باران رحمت را بر من ميباري، بعد در كوير تنهايي ميسوزاني ام، در نيمه مرداد بي كسي آتشم ميزني! اين ديگر چه بازي است! بازي زندگي ات را هيچ قاعده اي نيست؟ آخه ميون اينهمه عاشق! چرا باز من ديونه؟ ... ... ... سابقه نداشت استاد فرمان فتحعليان در اين ايام براي مولا نخواند، اينهم از معجزه خداي عشق، ديگر عاشقان مولا هم بايد در حسرت شنيدن يك صدا ماه ها در انتظار بمانند تا مجوزي داده شود و اسپانسري گردن كلفت مراحل قانوني و غير قانوني را طي كند و دو برابر درآمد يك كنسرت پول خرج كند تا صاحبان جيبهاي گشادي كه هيچگاه پر نميشود چند تا امضا زير چند تا كاغذ بياندازند تا فرمان از مولا بخواند براي عاشقان علي ! تف به اين روزگار عاشق كش. پ.ن: مهديس عزيز برايم زيبا نوشت (نه يكبار كه چهار بار!): امروز گلهاي اقاقيا دست در دست هم داده و هلهله شادي به پا كردند. روزت مبارک
خواب را از من ربودي يار من نيمه شب در شوق ديدارت چه سود اي كه می آيي به سويم گيج و مست پشت من از زخم خنجرها پر است ضربت آخر تو محكمتر بزن ار تو هم، باري نمي ماني در اين آغوش من چند روزي را به عشقت زندگي سر ميكنم بارها من با تو گفتم حال را حل ميكنم شعر خواندن نيمه شب هم كار عاشقهاي مست ديدنت هر لحظه در قلبم نشست
|
|
|||