|
همینجوری |
||||
|
امسال را با شعري از مهدي سهيلي و ترانه اي از يغما گلرويي تمام ميكنم، سالي كه در رفتن نهراسيدم و نماندم كه در نمانم اما عجيب در كار خود مانده ام، كه چرا هنوز درنمانده ام، من كه در كار دل مانده ام! ما شاد به مرگيم و از اين قصه، غمي نيست بس تشنه ي خمخانه عشقيم و دريغا! زنگ از دل ظلمت زده بزداي، خدا را خورشيد طلب كن كه نماند اثر از شمع بي دولت غم، لذت شادي نتوان داشت نقش ستم از ماست شكايت مكن از دوست ماييم و قيامت، تو فرداي ندامت رسيدم آخر جاده، اگر چه اين سرآغازه رسيدم آخر جاده، دوباره يكه و تنها رسيدم اول سطر همون اندوه طولاني نگا كن! اين منم! بي دل! نگاهم كن از اين روزن! بيا اي بهترين بانو! پر پروازمُ واكن! هنوز خيلي غزل مونده كه بايد با تو قسمت شه بايد فواره ي رويا، بره تا آسمون بالا غرور گريمُ درياب! دليل ناب دلتنگي!
|
|
|||