همینجوری

 
 

بازگشت

بارها شنيده ام و ميداني تا هميشه خواهم شنيد قصه هايت را شيرين و تلخ
مثل رفتنت، مثل بازگشتت در نيمه شب در تنهايي

... باز بي من ... باز بي من ... باز بي من ...

تا دمدمكهاي  صبح بيدارم، اما تو تنها ميروي، مثل هميشه
قصه سفرت را به آنسو، آنجا كه سرما تنت را ميلرزاند و تنهايي دلت را، آنجا كه خودت بودي و آنجا كه به تو آموخت روي پاهاي خودت از هميشه ها هم استوارتر گردي.
و به خاطر آوردي

قوي باش  تا دو چشم وفادار برايت اشك ميريزد زندگي ارزش رنج كشيدن دارد


و من با خود زمزمه مي كردم

( .... آره خوب ميدوني نميتوني بگيري از من خاطراتو .... )


آنجا كه معناي حركت را يافتي، آنجا كه  معناي بود و نبود، آنجا كه قصه هاي يكي بود و يكي نبود، را فهميدي.بودن را يافتي و نياز را احساس كردي.
اما هيچگاه به قصه هاي من گوش ندادي، بسيار شنيدي اما نفهميدي شايد تا هميشه ها.
بارها شنيده اي و بارها شنيده ام قصه هاي تلخ و شيرين بزرگ شدنمان را در كنار هم ، دور از هم ، در آغوش هم و در بغض هم و جدا از هم شايد تا هميشه ها.
هم بغض قصه هايم به مام ميهن خوش بازگشتي.

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴ ۱۲:۳۳ ب.ظ.     پدرام


 

MargarittA

شب فراق كه داند كه تا سحر چند است
مگر كسی كه به زندان عشق در بند است
پيام من كه رساند به يار مهر گسر
كه برشكستی و ما را هنوز پيوند است
كه با شكستن پيمان و بر گرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومند است



تنها ميروی مثل هميشه، تنها و پر غرور زيباتر از هميشه، ميدانم كه باز ميگردی مثل هميشه، اما هر چه ميخوانم so close no matter how far اينبار برايم سخت است اينهمه دوری تا آنسوی ديار نامی كه بر تو گذاردم، نامی كه عشق بلورين من بود و بی تابی اوقات من تا هميشه، سفر به خير MargarittA

یکشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۴ ۳:۳۰ ق.ظ.     پدرام


 

die die die my darling

آغاز هفته اي نو با صدايي از مركب عشق، مركبي خشك شده در اعماق قلبم، تازگي بخار شيشه هاي زندگي و هايي كه از دهان مرگ بيرون ميايد، طرحي سياه را بر مي انگيزد در سرسراي رفتن كه آهسته سر ميخورد و نقش ميزند شره هايش را بر لبه نگاه من.
دل كندن از آنكه سالهاست از او دل كنده اي، به اميد رهايي از انتظار، منتظر مانده اي،  براي نفرت از تنهايي، تنها مانده اي و براي خنديدن به زندگي، گريسته اي.


آغازي دوباره براي پاياني صد باره.

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۴ ۱۱:۱۱ ب.ظ.     پدرام


 

به او گفتم

به او گفتم بخند، كه خوشبختي جز همين خنده نيست كه از اعماق وجودت باشد. اما خود گريستم.
به او گفتم بمان، كه زندگي جز نگاه مانده بر شيشه ها در بخار عشق چيزي ندارد، اما خود رفتم.
به او گفتم عاشق باش، كه تنها همين عشق زيباست در عبور لحظه ها، اما عشق خود را كشتم.
به او گفتم دلير باش، تا وقتي دو چشم وفادار برايت اشك مي ريزد زندگي ارزش رنج كشيدن دارد، اما خود ترسيدم.
به او گفتم صادق باش، كه تنها راه براي ادامه دادن است، اما خودم با خود نبودم.
به او گفتم يكتا پرست باش، چه در دين چه در عشق، اما خود توانستم بعد از او حتي فكر دومين عشق را در سر بياورم هرچند به فنا رسيد ...
به او گفتم مغرور باش و درويش، كه منت دنيايي بر سرت نباشد و آزاده بماني، اما غرور خود را زير پاي عشق شكستم و ذلتش را به لذتش بر جان خريدم.
به او گفتم تك ستاره باش در زندگي... اما خود خاموش شدم.
اي كاش يكي بود كه به من ميگفت: ...


كاش يكي بود يكي نبود اول قصه ها نبود, اون كه تو قصه مونده بود از اون يكي جدا نبود

پنجشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۴ ۱۱:۵۶ ق.ظ.     پدرام


 

صداي دوست

زندگي شعري است در شولاي دوست
هر شب و هر شب نشستن بر مزار ياد دوست


گوييا اين رمز و راز زندگيست
خواب خوش گيرد ز من، تا هديه گرداند به دوست


شعر شب را گفته ام اينك سحر شد جام دوست
بارها من كرده ام جانم فداي نام دوست


تا سحر چيزي نمانده، اي صبا بر ما گذر
از سپيده ميرود يادم، صداي پاي دوست


ساقيا مي آتشين است و به كامم تلخ و سخت
به كه من آتش بگيرم تا نباشد، جرعه اي در چشم دوست


اين منم هو حق، علي مولاست، اوست
چشم اميدم همه حقست، عطر و ياد دوست

یکشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۴ ۵:۰۲ ق.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313