|
همینجوری |
||||
|
بارها شنيده ام و ميداني تا هميشه خواهم شنيد قصه هايت را شيرين و تلخ ... باز بي من ... باز بي من ... باز بي من ... تا دمدمكهاي صبح بيدارم، اما تو تنها ميروي، مثل هميشه قوي باش تا دو چشم وفادار برايت اشك ميريزد زندگي ارزش و من با خود زمزمه مي كردم ( .... آنجا كه معناي حركت را يافتي، آنجا كه معناي بود و نبود، آنجا كه قصه هاي يكي بود و يكي نبود، را فهميدي.بودن را يافتي و نياز را احساس كردي.
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است تنها ميروی مثل هميشه، تنها و پر غرور زيباتر از هميشه، ميدانم كه باز ميگردی مثل هميشه، اما هر چه ميخوانم so close no matter how far اينبار برايم سخت است اينهمه دوری تا آنسوی ديار نامی كه بر تو گذاردم، نامی كه عشق بلورين من بود و بی تابی اوقات من تا هميشه، سفر به خير MargarittA
آغاز هفته اي نو با صدايي از مركب عشق، مركبي خشك شده در اعماق قلبم، تازگي بخار شيشه هاي زندگي و هايي كه از دهان مرگ بيرون ميايد، طرحي سياه را بر مي انگيزد در سرسراي رفتن كه آهسته سر ميخورد و نقش ميزند شره هايش را بر لبه نگاه من. آغازي دوباره براي پاياني صد باره.
به او گفتم بخند، كه خوشبختي جز همين خنده نيست كه از اعماق وجودت باشد. اما خود گريستم. كاش يكي بود يكي نبود اول قصه ها نبود, اون كه تو قصه مونده بود از اون يكي جدا نبود
زندگي شعري است در شولاي دوست گوييا اين رمز و راز زندگيست شعر شب را گفته ام اينك سحر شد جام دوست تا سحر چيزي نمانده، اي صبا بر ما گذر ساقيا مي آتشين است و به كامم تلخ و سخت اين منم هو حق، علي مولاست، اوست
|
|
|||