
آنقدر شمس بمان تا من مولانا بودن را بياموزم
به نام او كه با اهداي شمس به فرياد مولانا رسيد
يك سلام پر رنگ و چند نقطهچين به علامت چند سوال كم رنگ كه وقتي ميآيي ميروند و هروقت ميروي دوباره بر ميگردند و يك دقيقه سكوت به احترام تمام لحظههائي كه رفتند تا بمانند.
براي كسي كه هديه حافظ باشد راههاي بهتري براي نزديكي سراغ داشته باشد - زيبا هم باشد - چه ميشود نوشت جز اينكه همچنان هيچكس اشك دريا را نديده است و ماه بخواهي نخواهي سايه ات را تعقيب ميكند و آتش تنها خودش ميداند كه براي چه يا به خاطر كه ميسوزد.
سهراب خيلي خوب است او گفت زندگي رسم خوشاينديست من ميگويم زندگي رسم خوشايندي نيست. زندگي اجبارست لاجرم بايد زيست. عصر ما عصر كساني است كه نه تنها در برابر خواندن شعر بلكه براي از دست دادن صاحب آن نيز يك دقيقه سكوت نميكنند. عصر آنهائي كه چند ساعت طولاني دوري را با دو دقيقه برابر ميدانند. عصر امكان ندارد جان تو را به خاطر چيزي به اين سادگي قسم بخورم عصر عشق عصر گفتن دلم خيلي براي تنگ شده بود عصر شبهاي ببينم چه كسي زودتر ميگويد دوستت دارم عصر صداقت محض عصر شرطبنديهاي عاشقانه نيست. عصر آنهائي كه گله را نه تنها به حساب سنگينتر بودن وزنه عشق طرف مقابل نميگذارند بلكه از بيان آن نيز احساس كسالت ميكنند و آنقدر ابرو به هم نزديك ميكنند تا كسي كه شهامت دارد غرورش را تكه تكه كند با آنكه ميدانند حق با اوست و او راحت ميتواند قضيه هندسي و دايرهوار عشق را با يك خداحافظي خاتمه دهد اما اين كار را نميكند.
به خدا عشق معامله بدي است كه در آن زندگيت را به قيمت هيچ ميبخشي و آخر سر هم چيزي به نام اعتماد را از تو ميگيرند تا شايد خلاصت كنند اما دريغ از جرعه اي رهائي. حرف از تمام كردن نيست حرف از علت تمام شدن است. حرف از پايان دادن نيست حر ف از كليد است. حرف از مراقبت ويژه قلبهائي است كه دارند زير دست حكيم ناآگاه زمانه از دست ميروند. نميدانم چرا اينها را براي تو نوشته ام شايد دلتنگيهاي چند ساله ام تهنشين شده اند و كار دست نوشتن دادهاند خوب ميدانم به روزگار نميشود خرده گرفت بيتوشهاي كه توشهاش رنج است ماندهام به اميد سرنوشتي كه هيچ از آن نميدانم فقط اين را ميدانم كه هميشه در مقابلش سكوت كردم سكوتي كه فقط حاكي از عاشقي است.در عصري كه مردمش حتي پرسشهايشان را گم كردهاند چگونه ميتوان از انها انتظار پاسخ داشت حالا چه فرقي ميكند ما هم مثل آنها بهتر نيست در تنهائي با هم باشيم؟
بهتر نيست نه در كنار هم بلكه با هم نگران داغهائي باشيم كه بر دل شقايقها ابدي خواهد شد؟
بهتر نيست در عين اسارت رها باشيم و در عين رهائي مبتلا؟
من تنها مسافري از ديار رسوائي و عابري از كوچه پس كوچههاي مه آلود ابهامم. حالا از اين دور نزديك يك ضريح غرق كبوتر يك طاقچه پر شعر حضرت حافظ يك ايوان سرشار از شمعدانيهاي صورتي تقديمت ميكنم و ميگويم:
جاده اي خواهم يافت
خارج از شهر شلوغ
و سفر خواهم كرد
ميدونم شنيدي دوباره گوش كن، ميخونه:
حتي اگه اين خونه زندون بشه ميخندم
زندگيم از دست تو د اغون بشه ميخندم
ميگذره اين دلخوريها ميگذره
عمر تو و من به خدا ميگذره