|
همینجوری |
||||
|
وقتي رفت، خاطرات سالها پيش برايم دوباره زنده شد جان گرفت، قلب زنگار گرفته ام جلا خورد و در لحظه لحظه فرارش از اين ديار دود و صدا و آهن، دلم گرفت. خواستم همراهش شوم، روزگار نگذاشت، خواستم با او پرواز كنم، بال هايم توان پريدن نيافت، خواستم بمانم، طاقت نداشتم، تنها مولا را فرياد كردم و بوسه اي همراه با دست حق همراهش فرستادم، شايد كه آرام گيرم. و تو اي بهترين و تنها ترين! گلي را كه به دستش دادي در گلدان زيباترين خاطراتم كاشتم و بوي عطر بزرگي و خوبي ات را از اينهمه فاصله تا اعماق وجودم شنيدم، تو آزادترين پرنده محبوس اين دنيايي، دنيايي كه جز قهر برايت هديه نداشته است. دنيايي كه كثيف است و صد رنگ، ميدانم، تمام دردهايت را كشيده ام،در انتظار سوزاننده ات سوخته ام، در پشت ميله هاي قفسي كه نميگذارد بال بگشايي، پروازي بيهوده كرده ام، اما ميدانم و ايمان دارم كه اين قفل را خواهم شكست، كليد پرواز ميان دستانم، آسمان هم خاليست، نگاه را بر بالهاي افق پرواز بده، حتي نخواهي فهميد چگونه اوج ميگيري ، باور کن، پرواز كن! صبور باش! تا وقتي دو چشم وفادار برايت اشك ميريزند زندگي ارزش رنج كشيدن دارد. پ.ن: احتياجي نيست به دعا محتاجيم به خدا محتاجيم به مولا محتاجيم به وفا
|
|
|||