|
همینجوری |
||||
|
… مثل هميم. مثل هم ميخنديم، مثل هم مي خوابيم، مثل هم مي ميريم، مثل هميم، مثل هميشه ها، خورشيد را مي پرستيم، آفتاب را در ذهنمان نقاشي ميكنيم، اينقدر نور ميكشيم، تا در پرتوهاي نوراني اش محو شويم، تا خود نور شويم، تا به آسمان برسيم، اما روي خورشيد نقاشي تو هنوز لكه اي باقي مانده، تو هنوز لنزهاي آمريكاييت رو داري، هنوز اونهارو دور ننداختي، هنوز وقتي به آينده نگاه ميكني، چشمات مثل دوتا $ ديده ميشه، منم خيلي دوست دارم چشمهام اونجوري ديده بشه، خيلي جذبه داره! روزنامه ديروز رو ميخوني، من نميخونم، ديگه بسه، هر چي بود بسه! من فقط اومدم تا يه روح بزرگ رو در آغوش بگيرم، من فقط اومدم، تا لذت بلنداي يه عشق رويايي رو به خاطر بيارم، من ديگه يه روح شدم، اينقدر عذاب دنيايي كشيدم، اينقدر زجر و مصيبت ديدم، كه ديگه از تمام دنيا بريدم، ديگه برق اون لنزها منو نميگيره، فقط يه پرواز ميتونه منو پر از هيجان كنه، هنوز هم مثل هميشه حالم از دروغ به هم ميخوره، هنوز هم دلم ميخواهد مولا علي بزنه كمر هر چي دروغگو تو دنياست رو نصف كنه، دلم ميخواهد اينقدر ساده بنويسم كه لااقل خودم بفهمم چي مينويسم، چي ميخواهم بگم، چي ميخواهم! راستي ما چي ميخواهيم؟ زندگي با زنده بودن فرق داره؟ تو الان زنده اي ! من چي ؟
... بر ما باد تا بي حضور باد و رقص گيسوان يار زجر كشيدن به كفاره آن گناه سترگ. پ.ن: مخمل دستهايش، نگاه مادرش، خنده هاي برادرش، جاي خالي پدرش، نور باران خيس آسمان.
... چه رقصان به ديدار پاييز شتافتيم، در ميهماني نگاهت، شراب مينوشيدم و شعر ميسرودم و در فصل تازه زندگاني ام طعم عشق گمشده اي را مزمزه ميكردم كه هنوز از عسل شيرين تر و از شراب سرختر و از سرود شنيدني تر و از غروب غم انگيز تر بود، غمي كه تنها پنج سال در تنهايي فصلي پر فراز گذشت، ميهماني آغاز شده بود و شراب هاي كهنه يك به يك سر باز ميكرديم و مينوشيديم در خاطرات رفتن، سفري تا اعماق محبت و عرفان و يادگاري از شعر كودكانه هايمان. پ.ن: بخواب آسوده و بيقرار كه من در هوای چشمان تو بيقرارتر گشتم.
... رسيده بود كه باران ببارد اما در انتظار باران نوامبر كه بر خسته اي خواهد باريد. همان كه تمناي ديدن لبخندي آشنا، در كوير خشك چشمانش پرپر ميزند.
يه روز سرد پاييز ... دلم ميخواست داد بزنم، شايد هم داد زدم، هر چي بود تو سينه ام بود، صداشو مي شنيدم، بلند بلند ميخنديدم، صداشو ميشنيدي، فقط تو ميشنيدي، خيلي بلند، اونقدر كه گوشهات درد مي گرفت، اونقدر درد مي گرفت كه ميزد به سينه ات، اونوقت تو هم ميخواستي داد بزني، شايد هم زدي، من شنيدم، اما فقط من شنيدم، هر چي بود حالا تو سينه ات بود.
پ.ن: دومين داستانم تقديم به اسطوره اي بنام مريم جون.
|
|
|||