همینجوری

 
 

Sun don't Die

Fucking the life as you when I did my darling & Just U know when! He he ...!
May be nothing may be your feet on clouds with a handle which U love to be fucked with from now till ever.
Go away from my heart you're just a pig when make love a shit
No there is still me with the funny lover heart but something shit is stick on, which I try to fuck it any way, all way.
So listen to my song, the song of future, the fug in your life.
Hey sun don't die!
Here still I'm waiting to see you shining again cause I'll fuck all clouds to try hide you from the fact.
Yea I'm here to shock the shoat & to shoot the true & to do not let them take a look in the mirror, as soon as they sank in the shit
Hey sun don't die!
Devils are alive but here still is me with lots and lots sunflower hearts to worship you
Yea sun, here is a shoot of fire still remains on this fucking earth. Yea it's PedyDeth.


امروز آخرين مطلب هم به آرشيو خاطرات رفت مطلبي كه با نوشتنش مثل هميشه آخرين قسمت يه قصه رو به اونور رويا ها فرستاد و سكوتي بود كه هرگز نشكستمش اما من هميشه سنت شكنم

Die, die, die my darling

قصه اي كه يه حرمتي داشت واسم، حرمتي به نام عشق، حرمتي كه هرگز نشكستمش

Don't utter a single word

چه تو شادي چه توي انتهاي بغض، كاري كه فقط از يه ديونه برمياد

Don't utter a single word

حرمتي كه زود شكسته شد، هنوز بوي عشق رو ميتوني ازش بشنوي

Die, die, die my darling
Just shut your pretty mouth

عشقي كه لگدمال يه هوس شد، هوس يك فاحشه

I'll be seeing you again
I'll be seeing you in hell

مگه فحشا فقط واسه تن آدمهاست؟


Don't cry to me oh baby
Your future's in an oblong box

نه! اينطور نيست.

Don't cry to me oh baby
Should have seen it a-coming on

كسي كه قلبهارو فاحشه گري ميكنه خيلي كثيفتر از اونيه كه واسه يه لقمه نون تن و بدنشو تسليم كثافت ميكنه

Don't cry to me oh baby
I don't know it was in your power

بدجوري اين نام مقدس رو به لجن كشيدن، اما اين مهم نبود

Don't cry to me oh baby
Dead-end girl for a dead-end guy

يعني هيچوقت مهم نبوده، مهم شكسته شدن حرمتي بود كه با خون دل نگهش داشته بودم و شكستن پشت اعتماد

Don't cry to me oh baby
Now your life drains on the floor
Don't cry to me oh baby

امروز فيلم سينمايي دختر ايروني رو كه داداشي گرفته بود ديدم

Die, die, die my darling
Don't utter a single word

خيلي حرف بود، خيلي

Die, die, die my darling
Just shut your pretty mouth

شايدم عشق فقط واسه تو فيلمهاست

I'll be seeing you again
I'll be seeing you in Hell

قصه هميشه پولدار و گدا و يه فرشته خيالي

Don't cry to me oh baby


قصه آدمهاي دورو و كثيفي كه واسه خاطر پول همه چيز رو زير پا ميذارن حتي عشق!

Die, die, die my darling
Don't cry to me oh baby

قصه تو، قصه من، قصه زندگي!

Die, die, die my darling

پ.ن: چيكار كنم زورم به اين PedyDeth نميرسه تازگيها بدجوري خفن شده من خودم جرئت ندارم سر به سرش بذارم، هر كي داره يا علي!
پ.ن: براي آمدن به قرار جمعه سيزدهم شهريور براي يك سفر يك روزه، لطفا مبلغ 40,000 ريال ناقابل به حساب جاري 2683 بانك ملي شعبه پارك ساعي خانم
مرجان كشاورزي تا پايان وقت اداري سه شنبه 10 شهريور واريز فرماييد در غير اينصورت از همراهي با شما بدون رودروايسي معذوريم، آخه برنامه ريزي و گرفتن ماشين به تعداد دوستان كار آسوني نيست كه احتياج به مساعدت سريع شما دوستان هم دارد.
پ.ن: هيچ دوست نداشتم پايين متن pedydeth تولد يه دختر خوب و بهترين و قديميترين دوست شبكه اي خودم رو تبريك بگم اما
دريا جون تو خودت خوب pedyDeth رو ميشناسي هيچي هيچي تو دلش نيست و صميمانه و با يه دل دريايي تولدت رو تبريك ميگه و برات آرزوي يه دل دريايي بزرگ پر از آرزوهاي رنگارنگ ميكنه و هنوز هم باور داره كه كوه يخ يه روزي زير دستهاي خورشيد آب ميشه و از اينكه مثل هميشه دانشجويي! و از داشتن حضور گرمت توي سفر محروميم بسيار متاسفم حيف، ميخواستم يه تولد خوشگل برات بگيرم اما انگار اينبار هم قسمت نبود مثل هميشه ها!

(هم پياله بوديم)

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۳ ۱۰:۱۰ ب.ظ.     پدرام


 

تا شقايق هست

هميشه دنبال روح بزرگي بودم كه اندازه دريا وسعت و زيبايي داشته باشه، ميان كالبد خاكي انسان هاي ناتمام جستجو ميكردم، سالها ميگذرد و من هنوز دنبال همان روح ميگردم اما ديگر باور كرده ام فرصتي نيست براي يافتن، از پشت اينهمه نقاب دنيايي، نميتوان يافت، بي سفر نميشود، چمدانم را نديده اي، ميخواهم سفر كنم تا يك روح عريان، تا فقط يكي بيابم
ساده
تنها يكي.


شيطنتهاي تو با شعر من آغاز نشد
شعر من دوباره با بودن تو جان دارد
گر شقايق شوي يا آهوي دشتي باشي
همچو ديوانه دلان باز بگو ميخوانم
قصه كن عشق و به تحرير بكش تنهايي
كه در اين ميكده مي نيست و من حيرانم
چو تو احساس شوي بر غم تو ميبارم
تو نفهميدي و هرگز تو نخواهي فهميد
كه به قلبم چه گذشت و چه گذر خواهد كرد
من دگر دوست نخواهم، اينهمه دوست بس است
تو بيا دشمن من باش خنجر از پشت نزن
من اگر خسته و تنها و پريشان حالم
ناز گلبرگ شقايق شده شمع جانم


قصه ما شادي شده، سكوت آزادي شده، ميخواهيم باهم بخونيم، تو شعر هم بمونيم، براي خاطراتم تو فكري تازه هستيم، قرار بازي داريم، ميخواهيم ستاره هارو تو چشم هم شماريم، جمعه ميريم اون دورها، سيزدهم شهريور، نحسي اون كنيم در، يه جايي تو طبيعت، ميخواهيم بگيم بخنديم، دوستانمون زيادن، ماشين فقط يه دونس، زود باش بگو ميايي، جاتو كسي نگيره، ميخواهيم بگيم بخنديم، هي بخوريم برقصيم!



كوه يخ
داداشي و آبجي كوچيكه
شهرفرنگ
كبوتر زخمي
ناگفته ها
مهندسي صنايع
هيولا
تا شقايق هست ...
خاطرات کودکي
زرشک من
بيابون بارگاه ماه
تابو
داداش پارسا
rodraner
گلبرگ مغرور
آقا توپولي
يادداشت‌هاي روزانه
شعرهاي مهيار
امشاسپندان
يه پسر معمولي
بابا محمد
ياسر
ياسين
سعيد
و تعدادي از مهمانان بلاگرها ...

منتظر خيلي هــــــــــــــــــ...ـــــــــــــاي ديگه هم هستم كه خودشون ميدونن. ضمنا اطلاعات بعدي متعاقبا به نظر شما خواهد رسيد اما تا آنموقع از اينجا يا اونجا هم ميتونيد استفاده كنيد.


پ.ن: هشتم شهريور كنسرت فرمان فتحعليان كاخ نياوران، من رديف 24 صندلي 42 !براي تهيه بليط با شماره 8057795 تماس بگيريد و يا بتهوون !
پ.ن: چه كيفي ميده وقتي
خواهر كوچولوت براي خاطر ... به يه سورپرايز بزرگ دعوتت ميكنه به مامان جون هم سلام مخصوص برسون، بگو چقدر دوستت دارم اندازه يه خواهر كوچولوي راستراستكي خودم، دفه ديگه هم نوبت داداش پدرامه، خوب؟
پ.ن: اين يكي
خواهر كوچولو هم كه قوربونش بشم خودشو كشته يا منو نفهميدم! شيش ماه يه بار آپديت ميكنه تو يكيش فحشم ميده تو يكيش ... !

(هم پياله بوديم)

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۳ ۱:۰۱ ق.ظ.     پدرام


 

پروانه ها

يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظه اي پر شتاب شبانه
كه به غفلت آن سئوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست ميدارم.



همه چي از ياد آدم ميره مگه يادش كه هميشه يادشه


پ.ن: مطلب بالا رو از توي نواري كه خاله خاطره بهم داده بود از شعر پروانه ها مجموعه ستاره، كار زيباي شادروان حسين پناهي نوشتم، خاله جون خوب ميدوني چه جوري آتيشم بزني، خوب ميدوني دل ديونه من با چي گر ميگيره، خوب ميدوني كه چقدر دوستت دارم.
پ.ن: يه سفر يك روزه ميخواهيم بريم بيرون شهر، سفره كوچيك تنهاييمون رو ببنديم و يه سفره شاد دسته جمعي با كلي دختر و پسر بزنيم دل رو به دريا، ميخواهيم دوباره جمع بشيم و ببينيم كه هنوز هم ميشه لااقل چند ساعت شاد بود، به دور از همه دغدغه هاي عشقي و فكري و كاري و بدبختيهامون كه تمومي نداره، ميشه اينقدر خنديد كه يادمون بره غم هم هست، ميخواهيم بريم سمت جاده چالوس، يه گوشه دنج پيدا كنيم و خوراكيهامونو بخوريم و بازي كنيم و بخنديم و اگر دلمون خواست گريه كنيم، 13 شهريور جمعه صبح زود ميريم دم غروب برميگرديم، نفري چهار تومنم بايد هزينه خنده هامونو بديم، فكر نميكنم زياد باشه، هر كي خواست بياد واسه اطلاعات بيشتر اول از
خودم بپرسه دوم بره پيش خاله خاطره سوم هم بره اينجا !
پ.ن: انگار گلبرگهاي گل خوشگلت بوي پژمردگي ميده انگار اين زمونه، واسه تو هم به اندازه كافي غم كنار گذاشته، خسته اي؟ ميدونم اين رسم دنياست، ولي باش، استوار و هميشه، بدون كه يه ببر پير اينجا نشسته و چشم براهته مثل هميشه تا هميشه ها !

(هم پياله بوديم)

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۳ ۶:۰۶ ب.ظ.     پدرام


 

باز هم خدا را شكر

ببر وحشي درونم از التهاب يك تحول سربرداشته بود و پروانه خسته اي را كه بالهايش زخمي درد بود را با خميازه مي نگريست، پنجه هايش را گاهي بر زمين مي فشرد، رقص اين پروانه كلافه اش كرده بود گاهي پنجه اي بر آسمان مي ساييد و پروانه را دورتر ميفرستاد اما پروانه خسته هنوز هم بال مي زد و چشمان نيمه باز ببر را دنبال خود مي كشيد پروانه دنبال نور خورشيد مي گشت اما در آن سياهي تنها نوري كه بود نور چشمان پر ستاره ببر بود كه تنها و آزاد گوشه اي خوابيده بود، تنها مشكل بببر شيطنتهاي پروانه بود و در عين حال بزرگترين لذت براي تيله هاي آتشين چشمان وحشي اش دنبال پرپرهايش دودو زدن بود تا خسته آرام به خواب رود و در رويا درياي آبي را در آغوش طلايي خورشيد در بوي عشق يك شقايق زيباي روييده در ساحل تنهايي هايش آرام و نازنين در لالايي پرتوهاي نارنجي اش در آغوش بگيرد و در آغوش دريا بميرد و ديگر باز نگردد و همانطور كه او ديگر بازنگشت در آغوش دريا بماند.
متولد ماه آتش و كمان بود، از چله روزگار كه رها گشت، رفت، آنقدر كه نيافتندش، با امواج بازگشت همراه نشد، مجبور شدند چون ماهي با تور صيدش كنند و بازگشتش دادند به خاك ! جايي كه هرگز به آن تعلق نداشت و اينك دوباره آخر مرداد داغ و داغ دوباره بيست و دو ساله رفتنش بر پروانه بيقرار جانم آتش انداخت، چه بي وفا بود كه تنها رفت و به التماس اين ببر تنها براي رفتن حتي گوشه چشمي نكرد. ميدانم آن بزرگ آذرين روياهاي من وقتي از چله كمان زندگي رها شد، هنوز ميرود و فرصت نيم نگاهي به پشت سر را ندارد، خوش ميروي اي بهترين يادت گرامي و آتشت در دل ما هميشه استوار.


پ.ن: اگه نميتوني دهنتو ببندي مراقب باش ، من براي بستنش يه چيز خوبي دارم سايز دهنت.
پ.ن: تولد وبلاگ دوم يه
جوجوي 22 ساله مبارك.
پ.ن: يه
خواهر خوشگل و مهربون داشتم، يه آبجي كوچيكه دوست داشتني هم داشتم، يه گل خوشگل ديگه هم شده دوست داشتني ترين اتفاق زندگيم.

(هم پياله بوديم)

پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳ ۴:۰۴ ب.ظ.     پدرام


 

خدا را شكر

يه روزي بود يه روزگار

خورشيد هنوز اون بالا بود

يه گلي بود، شيطونكي

سرخ و سياه و مهربون

هر كي نبود هر كي كه بود

يه دوست خوب و همزبون

براي دوست داشتن اون

بهانه تنها يه نفر

همون كه تو فصل خزون

تو باد و طوفان وزوون

تنها نميگذاشت منو

تو سرگذشت آسمون

ازش ميخواستم بخونه

دوباره آواز قشنگ

به ياد عشق پاك من

مثل گل مريم من

تموم آرزوي من

شكفتن يه غنچه بود

ميون اون شقايق و

يه مهربون بي نشون

وقتي كه اسمش ميبرم

غمارو از ياد ميبرم

اونم دوباره پر گشود

سرختر از هميشه شد

نرفت، منو تنها نذاشت

اون گل ناز مهربون

هميشه ها دوستش دارم

از ته قلب و دل و جون

خاطره موندن اون

دوباره باز خوندن اون

ستاره بارون ميكنم

جاي قدمهاي نگاهش

اگر بمونه بي نشون

هميشه ها عاشق اون

مثل يه ببر پير درد

نشستم و مراقبم

تا كسي پرپر نكنه

پرهاي قلب گل اون


پ.ن: من همش دو روز نبودم ها، اين pedydeth شيطون اينجارو به چه روزي درآورده بود !
پ.ن: ديشب به اندازه ده سال بزرگ شدم و امروز
بهترين دوستم رو دوباره پيدا كردم.
پ.ن: يا علي تسليم گشتم نام تو، هو زنم تا انتها هر شب ز سوي كوي تو.


(هم پياله بوديم)

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳ ۵:۰۵ ب.ظ.     پدرام


 

هميشه قسمت آخر

هنوز منتظر بودم، ناگهان پيرزني كه تا آن لحظه وسط پياده رو نشسته بود، به سمت من آمد، چهار قدم مانده بود، نشست، وسايلش همان جا ماند، ميان پياده رو، يك چادر مشكي، يك صفحه روزنامه و يك قوطي خالي نوشابه، نشست، نه مثل هميشه، درست رو به ديوار پاهايش را دراز كرد، چادرش را جلو كشيد، زير چادر يك جايي توي لباسهايش دنبال چيزي ميگشت، انگار براي رفتن آماده مي شد، براي پرواز روح، براي خاموش كردن دردهايي كه نه تو مي داني و نه من مي فهمم، سرش آرام آرام پايين مي آيد، سرش به زمين مي رسد، از نرمي كمرش متحير مي شوم، چند ثانيه مي گذرد، مثل رهگذرها كه مي گذرند و نگاه ميكنند، چيزي مي فهمند، نمي فهمند، مثل هميشه، اما نفهميدن دليل بر ماندن نيست، مي گذرند، پيرزن سرش را بالا مي آورد، دوباره دنبال چيزي مي گردد، اينبار سيگاري روشن مي كند، هنوز چادر را روي صورتش كشيده، كسي نمي بيند، كسي نمي فهمد، روزگار به او ثابت كرده، كسي هم كه مي فهمد؛ اصلا به كسي چه كه بفهمد، چنان سيگار را فرو مي دهد كه هيچ دودي از زير چادر بيرون نمي آيد، يك لحظه فكر ميكنم اي كاش همه اينطور سيگار ميكشيدند تا تعفن اونو توي سينه هاشون نگه مي داشتن، سيگارشو چند لحظه روي زمين ميذاره تا بتونه، از لا به لاي لباسهاش؛ يه جايي كه هيچكس حتي با تفتيش بدني هم نمي تونه پيداش كنه؛ درش بياره، چادرش را جلوتر مياره، تا مطمئن باشه رهگذر چيزي نميبينه، من هنوز منتظر نشستم، هنوز چشمانم دنبال آبشار موهاي دخترك و دمي شكار زيبايي در اينهمه دود و سياهي دو دو مي زند، لعنت به اونكه زيبايي را از اينجا برد، پيرزن چند پك محكم به سيگار ميزند و آنرا كنار ديوار نزديك دو كبريت سوخته ديگر مي اندازد، چند بار محكم دست روي صورتش مي كشد، انگار مي خواهد اشكهايش را پاك كند، چادرش را با مهارت زير گلويش گره مي زند، لنگان لنگان به ميان پياده رو ميرود، بطري خالي را بر مي دارد و بطرف كلمن بزرگ آبي كه سواري هاي مسافركش براي رفع عطش روي صندلي گذاشته اند مي رود، پر مي كشد، جرعه اي مي نوشد و باز مي گردد، لنگ لنگان باز مي گردد، هميشه لنگ ميزند، نميدانم شايد دروغ است، لنگيدنش هم دروغ است، مثل زندگي من، مثل عشق، مثل هميشه ها، چادر روي زمين را كمي آنطرفتر مي كشد، آفتاب هنوز مي سوزاند، حتي براي جلب ترحم اين چهره هم كمي سوزناك است مثل هميشه اما كمي بيشتر، به آرامي مي نشيند، پاها را يك سو دراز مي كند به پهلو دراز مي كشد، روش عجيبي است، نفهميدم چه كار كرد، طوريكه دستش را كه به زمين مي گذاشت، سرش پايين بود و دستش را كه بالا مي آورد سرش نيز مثل يك فنر اتوماتيك بالا مي آمد، نوحه سوزناكش شروع شد، خدا بي نيازتون كنه، علي نگهدارتون، ابوالفضل ... گذر شلوغ بود، رهگذر زياد، مثل هميشه، ترانه پيرزن سوزناك و قاب تصويرش در چشم رهگذر سوزناك تر، واقعا محتاج بود، من ديدم، احتياج به دارو، براي درد هميشگي اش، براي خلسه هاي دودآلودش و براي اينهمه تلاش، دل سنگ رهگذر را مي ربود حتي به اندازه همان صد توماني كه آن زن رهگذر خم شد و با برداشتن يك پنجاه توماني روي روزنامه اش گذاشت و من به دل رفته ام به گيسوي زيباي دخترك فكر ميكردم و تكرار وردهاي پيرزن و تكرار و تكرار تا هميشه، مثل هميشه، شايد هميشه ها، عقربكها ميچرخيدند و هنوز وقت باقي بود، مثل هميشه باز هم بايد منتظر مي ماندم، اما نشستن ديگر سخت بود، راه افتادم، تا آنسوي ميدان ساعت چهار و بيست و پنج دقيقه چهارشنبه، چه اهميتي داشت چشمي منتظر نبود، ديگه چهارشنبه ها ساعت هفت خونه رفتن سخته، شايد هيچوقت، شايد تا هميشه، يكشنبه اما منتظر ميمونم، مثل هميشه، شايد تا هميشه، ساعت هفت ميشه، كنار دو تا دوست خوب نشستم، شايد ميشه يه بغض بزرگ را توي چند تا جمله گفت، شايد هم بشه مثل هميشه هيچي نگفت، تا هميشه ها؛ اما ساعت هفت كه ميشه ديگه پيش هيچكس نيستم، حتي پيش خودم؛ شادمهر ميخونه، من ميخواهم زنده بشم، آره من هستم، منتظر هستم، پس هستم، هيچ كس منتظر من نيست، شايد گاهي، اما نه هميشه، مثل هميشه ها!

پ.ن: نميدونم شايد نديدن تو امروز يك فاجعه بود شايد هم يك موهبت، فاجعه براي نديدنت و موهبت براي ... اما هر چه بود، انتظار لحظه لحظه تو براي من شلاق ثانيه ها بود، متاسفم و به اميد بخشش، ميتوني بفهمي يا التماست رو داد بزنم ؟ باور نخواهي كرد اما اشك ريختم و تنها و پياده با قدمهايي سست تر از هميشه براه افتادم توي راه رهگذر چه جوري نگاهم ميكرد يادم نيست، حتي نميدونم چقدر طول كشيد اما ناگهان خودم رو توي خونه ديدم به ياد اونروز رويايي همقدم با تو .
پ.ن: انتظار بيجايي است براي كسي كه انتظار هم كشيده است؛ كه بماند تا بيايي، او ميدانست كه جنازه ات هم را آنجا خواهي رساند، اما نماند، انتظار بيجاييست اما اين هم يك نوع انتظار است براي من كه هميشه در انتظارم !
پ.ن: اگه دستامو بگيري ... !

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۳ ۹:۰۹ ب.ظ.     پدرام


 

هميشه قسمت اول

منتظر بودم، مثل هميشه، مثل هميشه ها، نه اشتباه فكر كردي، منتظر مرگ نبودم، مستانه هم نه، منتظر هيچي نبودم، ولي انتظار ميكشيدم، آره قرار داشتم، سه ربع ساعت زودتر رسيده بودم، عادت دارم زود برسم، از دير رسيدن متنفرم، اعصاب خودم بيشتر از كسي كه منتظرمه داغون ميشه، پس هميشه زود ميرسم، هميشه ها، ولي بعضي اوقات نميشه، نميدونم چي ميشه، ولي نميشه، دير ميشه، ايندفعه نشد، دير نشد، خيلي زود شد، خيلي، زودتر از هميشه، هوا هر روز گرمتر ميشه، خيلي گرمتر از هميشه، ولي گرمايي تو وجود من نيست، سرد شدم، سردتر از هميشه، انگار كه از بس سردمه ديگه مردم، آخه اونوقتها خيلي گرم بودم، مثل آتش، مثل انرژي رها شده يه پيكان شعله ور از چله كمان آذرين روزگار، اما هنوز هوا گرم بود، يه سايه واسه كشتن وقت كافي بود، يه صندلي خالي، يه درخت تنها، مثل من، مثل هميشه ها، آروم نشستم، موهام دور گردنم ريخته بود، گرم بود، اما مهم نبود، درونم يخ بود، نه اندازه يك كوه يخ، اما سرد بود، پس ميشد باز بمونه، مثل هميشه نبستمش، رهگذرها مي رفتند، نمي ماندند، مي رفتند، اصلا رهگذر بايد كه بگذرد، دختركي بود، دست در دست رهگذري، مي گذشت، موهاي بلند و لختش كه از دو سوي سر بسته شده مثل آبشار به پايين ريخته بود، دل را آتش ميزد، سني نداشت، كوچكتر از هميشه بود، اما از تغذيه خوبي كه داشت مشخص بود روزگار خوبي داشته، اندام زيبايي داشت، چهره معصومانه اش و پوست بازوها و سينه اش بقدري زيبا برنزه شده بود كه چشمهاي خسته مرا هم دنبال خود مي كشيد محو و مات و او ميگذشت، حتي نيم نگاهي هم به سايه نينداخت، شايد خورشيد چشمانش را ميسوزاند، شايد هم كه بايد مي گذشت، دو بند نازك روي شانه هايش نيم تنه اش را نگاه داشته بود، نيم تنه زيبايي كه شايد آخرين سالي است كه ميتواند بپوشد و همچنان رهگذر باشدو زيبايي اش براي هميشه زير پارچه هاي سياه و رنگي تقديرش خاموش و مخفي خواهد ماند، او گذشت دست در دست رهگذر گذشت، از زمان انتظار من تنها سه ربع يك دقيقه گذشت!


پ.ن: نوشته ها تنها احساس كوچكي هستند براي جلو گيري از انفجار تنهايي !
پ.ن: لعنت به اين امام حسين، همش ترافيكه!
پ.ن: نيمه مرداد نگام داغيشو حس كن ...
!

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۳ ۷:۴۶ ب.ظ.     پدرام


 

در آستان داستان آغوش موشك سه

يكي بود يكي نبود دم آستان كبود، يه نفر نشسته بود، آسمونش آبي بود، آبي بود آفتابي بود، آسي خان بلايي بود.
يه روزي توي يه غار، اونجايي كه جبرئيل با قطار بيرون مياد، يه بقل ترانه دود، يه اميد واسه صعود، با يه قلب عاشق و دو تا بازوي خمود، آرزوي يك تپش وقتي آغوشي نبود، طفلكي نشست و بست يه دو ماهي توي بست، توي دنياي ديگه، با يه افكار ديگه، يه پكي به زهر مار، يه تامل توي غار، تا كه جبرئيل اومد، گفتش اي گراز مست، واسه چي نشستي بست؟ طفلكي از جا پريد، از كجا مياي پليد؟ جبرئيلم
عاصي شد؛ گفت هي گراز پست، من از اون بالا ميام، آستان قدسي ام، اينجا خط ويژه بود، يهويي تورو ديدم، انگاري وحي رسيد، شاد و خوش از جا پريد، آستانه بردميد! توي فكر كه ميدويد اسم خود هجا نمود، رفت و رفت و بيقرار تا ته آغوش يار، قصه هاي arm را يك هدف، يك شعر ديد، لذت آغوش يار تا ابد حسرت كشيد، الغرض وقتي رسيد، بوي يك نيرنگ ديد، بي وفايي و پلشت مثل يك آونگ ديد، هفت دقيقه تا خدا، مانده بود تا بگذرد، نحسي يك 13، عقربك در راه ماند، هفت اقبالش پريد، تا نهايت در خماري، قابهاي خالي يارش بديد!
عزم خود را جزم كرد، لا جرم پيپ را رها كرد و برفت، سيگار لايتي بزم كرد، هر شبش آواره شد، بين ديتا و هوا صد پاره شد، مينوشت از آسمان، عشق آبي بر زبان، آفتاب بر او عيان، نور خورشيدش جهان، قد نگو! نيم متر عيان، هفت متر اندر دهان، يك دو متري هم نهان! بي حضور پنجره، يك صدا از حنجره، مع معي بي قرقره، داد ميزد پس چه شد اين فرفره ! يك لباس آبي و سيمكي چيزش گشاد، آويزون از اون يقه، اون ته سيم ميرسيد، يك گوشي عين كنه، اون نميدونست كيه، اون گوشي واسه چيه، اس او ان واي كه ميديد قلبش از ته ميتپيد، تا كه برق اون اسو تو اتاقش نميديد، خواب راحت نميديد.
يه روزي از رو هوس، اشتباه شد يا كه ترس، توي خونه كبود، پيش بندي بسته بود، طفلي ظرفارو ميشست، اونجا بود كه ساخته شد، آسي خان بلا درست، يه روزي پرواز كرد تا پرنده اي رو ديد، كيش كرد هي پيش كرد، توي جاده كم آورد، ته دره اي پريد، راه عشق دشوار شد، علم حكمت باز شد، اون حكيم آغاز شد!
يك حكيم بي خرد، اصل و فرعش بي نبرد، اولي اگر نبود آخرين حكمت درد، هميشه رو به خدا مي نشست دعا ميكرد، خورشيدو صدا ميكرد، عشق حافظ كشتتش، فال ميزد دوا ميكرد، بس كه نيچه خونده بود، نچ و نوچ صدا ميكرد، عشق فيلسوف بزرگ، با خدا دعوا ميكرد! اس كيو ال مينوشت دو تا فرمول دوغكي يه كامنت الكي،
داداشي شد كشك كي ؟!
دشمناش قطار قطار همه سرباز زير بار، يكشون تقلبي، اون يكي يه مسخره، بابي و سام و حاجي، بهزادم يادت نره! يكيشون مثل
شهاب ميومد ميخورد تو حال، اونيكي سرمه اي بود اصل ميد اين خارجي، يكي هم شيرين زبون تلخ و خنگ و مهربون، يه روزي كلافه شد، رفت نشست توي خونه بي صدا بهانه شد، گفت كه آخرش منم، نفرتش از نيمه پايان سال، ياد دپرس ياد يار، اينهمه كافه خوب، گوش داد به يك كچل، شيفت عقلش داد به دود، يه دونه كيك خريد، اسم پاييزو نيار، برو بستني بيار، من و عكس يادگار، يك نماد فانتزيك، مينا جون خودكار بيك، يك دوتايي چند حسين، اون يكي هم بيده بود! اونور تاريك ماه، يك پرستو بال زد، مهسا هم روز گير نياورد صاف همين روز زندگي رو باز كرد، اين تولد بي حضور مستي مستانه هايش ساز كرد!
هر چه بود آهنگ خوش، يك گراز پسته كش، عينكش سه تا هزار توي ميدون بهار زير تير يا يک چنار، پر از خاطره بود، لحظه لحظه ها قطار، دلقك و جدي و پست، يك اراذل همچو past !
توي پيكان و پژو اينقدر آدامس نجو، تو بيا پندي بگير، از همين مجنون پير، اين قدر شيطون نباش، پر خطر پر حادثه، دست من رو ميگيري، يهو توي كوه ميري ! وقتي كه باد ميزني چرخ پيكان و پژو، سينتو بده جلو، اينهمه پروژه رو تنها تنها هي نرو، شب ميشه خوابت مياد، روز ميشه غمت مياد، توي حوض فاز دو، ميشي آخر تو ولو !
خيلي مراقب باش !

پ.ن: نظرتون درباره يه تذكره واسه مستانه چيه؟
پ.ن: خودمو توي اين دنيا گم نكرده بودم، ولي باز دوباره پيدا كردم و حالا دارم دنبال تخم كفتر ميگردم شايد زبون بعضيها باز بشه دوزارم گير ما بياد!
پ.ن: با عرض پوزش مجدد و تسليت خدمت حضور انور همه دوستان عزيز، به استحضار ميرساند اينجانب دوباره زنده شدم! البته نه به معناي واقعي ولي اونقدر سر حال هستم كه بتونم حال همتونو بگيرم ! پس باز هم منتظر باشيد!

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۳ ۶:۴۷ ب.ظ.     پدرام


 

آن سو

اين سو برگه هايي پر از دروغ
ريخته روي ميز
براي طمع
براي محضر عدالت
براي احتياج به يك هم نفس
براي يك اشتباه
براي پول
آن سو فراق و فراق و فراق
و فراغ
دو گلوله آتش
دو خورشيد نازنين
دو پياله شراب
و تنها ...
يك مستانه



اين سو نفسهاي عزيزي در شماره
پيكر نيمه جانش در تلاطم قرص و دارو
زنده به آرزوي ديدار
آخرين ديدار
يادم هست
با اشك خنديدم
يادت هست
خواستم تا بماني
يادت هست خنديدي
دستانت را گرفتم
آنها چشم غره رفتند
نامحرم، محرم ...
نميفهميدم
دنياي آنها را هيچوقت نفهميدم
من تنها دستانت را در دست داشتم
و نا اميد تر از درد
از زير فشار ملتمسانه چشمانت
در نبردي نابرابر
از مرگ ترسيدم
گريختم
براي اولين بار
من باختم
اما تو هنوز ميجنگي
آن سو پروازي مستانه



اين سو درد شكستن جناق سينه ام
در شرط بندي روزگار باخته ام
مال هم باخته ام
مهم نيست
اما باخته ام
آن سو دستهايي كه در دست من نيست
كجاست؟!
نميدانم در هوا ميرقصند يا ...



اين سو شعر و اشك و انتظار
آن سو لبخندي پر معني
و سكوت
همچون تقدير و روزگار
اين سو قفس
به قدر
تنهايي
آن سو نفس
به قدر
رهايي



اين سو
سوسوي آخرين ستاره ام
هنوز و هنوز
در دستان آسمان شب
آواره
و نگاه من
انتظار
انتظار مستانه هايش
هميشه
از هميشه هم بيشتر
حتي بيقرار تر
آن سو ديگر مستانه اي نيست
ديگر شعري نيست
بوسه اي نيست
آغوشي نيست
آيا دوستم ندارد
ديگر خورشيد چشمهايش به انتظار بوسه هاي آتشين من نيست
ديگر انتظاري نيست
ديگر نيست



اين سو يه خوابه
تو رويا
اما ...
بودن يا نبودن
مسئله اين نيست
لااقل براي من نيست
ديگه اهميتي نداره
من هستم
من هنوز هستم
من هنوز عاشقم
عاشق مي مونم
من كه انتظار با خون و گوشتم و صبر با تمام وجودم در آميخته
پس مي مونم
منتظر مي مونم
صبر ميكنم
منتظر تا نهايت
شايد انتظار من از انتظار آمدن فرشته دوست داشتني مرگ هم بيشتر طول بكشه
اما باز هم منتظر مي مونم
تا يه روز ... !
آن سو ...

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۳ ۸:۳۱ ب.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313