|
همینجوری |
||||
|
Fucking the life as you when I did my darling & Just U know when! He he ...!
امروز آخرين مطلب هم به آرشيو خاطرات رفت مطلبي كه با نوشتنش مثل هميشه آخرين قسمت يه قصه رو به اونور رويا ها فرستاد و سكوتي بود كه هرگز نشكستمش اما من هميشه سنت شكنم Die, die, die my darling قصه اي كه يه حرمتي داشت واسم، حرمتي به نام عشق، حرمتي كه هرگز نشكستمش Don't utter a single word چه تو شادي چه توي انتهاي بغض، كاري كه فقط از يه ديونه برمياد Don't utter a single word حرمتي كه زود شكسته شد، هنوز بوي عشق رو ميتوني ازش بشنوي Die, die, die my darling
عشقي كه لگدمال يه هوس شد، هوس يك فاحشه I'll be seeing you again
مگه فحشا فقط واسه تن آدمهاست؟ Don't cry to me oh baby
نه! اينطور نيست. Don't cry to me oh baby
كسي كه قلبهارو فاحشه گري ميكنه خيلي كثيفتر از اونيه كه واسه يه لقمه نون تن و بدنشو تسليم كثافت ميكنه Don't cry to me oh baby
بدجوري اين نام مقدس رو به لجن كشيدن، اما اين مهم نبود Don't cry to me oh baby
يعني هيچوقت مهم نبوده، مهم شكسته شدن حرمتي بود كه با خون دل نگهش داشته بودم و شكستن پشت اعتماد Don't cry to me oh baby
امروز فيلم سينمايي دختر ايروني رو كه داداشي گرفته بود ديدم Die, die, die my darling
خيلي حرف بود، خيلي Die, die, die my darling
شايدم عشق فقط واسه تو فيلمهاست I'll be seeing you again
قصه هميشه پولدار و گدا و يه فرشته خيالي Don't cry to me oh baby قصه آدمهاي دورو و كثيفي كه واسه خاطر پول همه چيز رو زير پا ميذارن حتي عشق! Die, die, die my darling
Die, die, die پ.ن: چيكار كنم زورم به اين PedyDeth نميرسه تازگيها بدجوري خفن شده من خودم جرئت ندارم سر به سرش بذارم، هر كي داره يا علي!
هميشه دنبال روح بزرگي بودم كه اندازه دريا وسعت و زيبايي داشته باشه، ميان كالبد خاكي انسان هاي ناتمام جستجو ميكردم، سالها ميگذرد و من هنوز دنبال همان روح ميگردم اما ديگر باور كرده ام فرصتي نيست براي يافتن، از پشت اينهمه نقاب دنيايي، نميتوان يافت، بي سفر نميشود، چمدانم را نديده اي، ميخواهم سفر كنم تا يك روح عريان، تا فقط يكي بيابم
شيطنتهاي تو با شعر من آغاز نشد
قصه ما شادي شده، سكوت آزادي شده، ميخواهيم باهم بخونيم، تو شعر هم بمونيم، براي خاطراتم تو فكري تازه هستيم، قرار بازي داريم، ميخواهيم ستاره هارو تو چشم هم شماريم، جمعه ميريم اون دورها، سيزدهم شهريور، نحسي اون كنيم در، يه جايي تو طبيعت، ميخواهيم بگيم بخنديم، دوستانمون زيادن، ماشين فقط يه دونس، زود باش بگو ميايي، جاتو كسي نگيره، ميخواهيم بگيم بخنديم، هي بخوريم برقصيم!
منتظر خيلي هــــــــــــــــــ...ـــــــــــــاي ديگه هم هستم كه خودشون ميدونن. ضمنا اطلاعات بعدي متعاقبا به نظر شما خواهد رسيد اما تا آنموقع از اينجا يا اونجا هم ميتونيد استفاده كنيد. پ.ن: هشتم شهريور كنسرت فرمان فتحعليان كاخ نياوران، من رديف 24 صندلي 42 !براي تهيه بليط با شماره 8057795 تماس بگيريد و يا بتهوون !
يادم مي آيد روزگاري ساده لوحانه صحرا به صحرا و بهار به بهار دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
پ.ن: مطلب بالا رو از توي نواري كه خاله خاطره بهم داده بود از شعر پروانه ها مجموعه ستاره، كار زيباي شادروان حسين پناهي نوشتم، خاله جون خوب ميدوني چه جوري آتيشم بزني، خوب ميدوني دل ديونه من با چي گر ميگيره، خوب ميدوني كه چقدر دوستت دارم.
ببر وحشي درونم از التهاب يك تحول سربرداشته بود و پروانه خسته اي را كه بالهايش زخمي درد بود را با خميازه مي نگريست، پنجه هايش را گاهي بر زمين مي فشرد، رقص اين پروانه كلافه اش كرده بود گاهي پنجه اي بر آسمان مي ساييد و پروانه را دورتر ميفرستاد اما پروانه خسته هنوز هم بال مي زد و چشمان نيمه باز ببر را دنبال خود مي كشيد پروانه دنبال نور خورشيد مي گشت اما در آن سياهي تنها نوري كه بود نور چشمان پر ستاره ببر بود كه تنها و آزاد گوشه اي خوابيده بود، تنها مشكل بببر شيطنتهاي پروانه بود و در عين حال بزرگترين لذت براي تيله هاي آتشين چشمان وحشي اش دنبال پرپرهايش دودو زدن بود تا خسته آرام به خواب رود و در رويا درياي آبي را در آغوش طلايي خورشيد در بوي عشق يك شقايق زيباي روييده در ساحل تنهايي هايش آرام و نازنين در لالايي پرتوهاي نارنجي اش در آغوش بگيرد و در آغوش دريا بميرد و ديگر باز نگردد و همانطور كه او ديگر بازنگشت در آغوش دريا بماند.
پ.ن: اگه نميتوني دهنتو ببندي مراقب باش ، من براي بستنش يه چيز خوبي دارم سايز دهنت.
يه روزي بود يه روزگار
پ.ن: من همش دو روز نبودم ها، اين pedydeth شيطون اينجارو به چه روزي درآورده بود !
هنوز منتظر بودم، ناگهان پيرزني كه تا آن لحظه وسط پياده رو نشسته بود، به سمت من آمد، چهار قدم مانده بود، نشست، وسايلش همان جا ماند، ميان پياده رو، يك چادر مشكي، يك صفحه روزنامه و يك قوطي خالي نوشابه، نشست، نه مثل هميشه، درست رو به ديوار پاهايش را دراز كرد، چادرش را جلو كشيد، زير چادر يك جايي توي لباسهايش دنبال چيزي ميگشت، انگار براي رفتن آماده مي شد، براي پرواز روح، براي خاموش كردن دردهايي كه نه تو مي داني و نه من مي فهمم، سرش آرام آرام پايين مي آيد، سرش به زمين مي رسد، از نرمي كمرش متحير مي شوم، چند ثانيه مي گذرد، مثل رهگذرها كه مي گذرند و نگاه ميكنند، چيزي مي فهمند، نمي فهمند، مثل هميشه، اما نفهميدن دليل بر ماندن نيست، مي گذرند، پيرزن سرش را بالا مي آورد، دوباره دنبال چيزي مي گردد، اينبار سيگاري روشن مي كند، هنوز چادر را روي صورتش كشيده، كسي نمي بيند، كسي نمي فهمد، روزگار به او ثابت كرده، كسي هم كه مي فهمد؛ اصلا به كسي چه كه بفهمد، چنان سيگار را فرو مي دهد كه هيچ دودي از زير چادر بيرون نمي آيد، يك لحظه فكر ميكنم اي كاش همه اينطور سيگار ميكشيدند تا تعفن اونو توي سينه هاشون نگه مي داشتن، سيگارشو چند لحظه روي زمين ميذاره تا بتونه، از لا به لاي لباسهاش؛ يه جايي كه هيچكس حتي با تفتيش بدني هم نمي تونه پيداش كنه؛ درش بياره، چادرش را جلوتر مياره، تا مطمئن باشه رهگذر چيزي نميبينه، من هنوز منتظر نشستم، هنوز چشمانم دنبال آبشار موهاي دخترك و دمي شكار زيبايي در اينهمه دود و سياهي دو دو مي زند، لعنت به اونكه زيبايي را از اينجا برد، پيرزن چند پك محكم به سيگار ميزند و آنرا كنار ديوار نزديك دو كبريت سوخته ديگر مي اندازد، چند بار محكم دست روي صورتش مي كشد، انگار مي خواهد اشكهايش را پاك كند، چادرش را با مهارت زير گلويش گره مي زند، لنگان لنگان به ميان پياده رو ميرود، بطري خالي را بر مي دارد و بطرف كلمن بزرگ آبي كه سواري هاي مسافركش براي رفع عطش روي صندلي گذاشته اند مي رود، پر مي كشد، جرعه اي مي نوشد و باز مي گردد، لنگ لنگان باز مي گردد، هميشه لنگ ميزند، نميدانم شايد دروغ است، لنگيدنش هم دروغ است، مثل زندگي من، مثل عشق، مثل هميشه ها، چادر روي زمين را كمي آنطرفتر مي كشد، آفتاب هنوز مي سوزاند، حتي براي جلب ترحم اين چهره هم كمي سوزناك است مثل هميشه اما كمي بيشتر، به آرامي مي نشيند، پاها را يك سو دراز مي كند به پهلو دراز مي كشد، روش عجيبي است، نفهميدم چه كار كرد، طوريكه دستش را كه به زمين مي گذاشت، سرش پايين بود و دستش را كه بالا مي آورد سرش نيز مثل يك فنر اتوماتيك بالا مي آمد، نوحه سوزناكش شروع شد، خدا بي نيازتون كنه، علي نگهدارتون، ابوالفضل ... گذر شلوغ بود، رهگذر زياد، مثل هميشه، ترانه پيرزن سوزناك و قاب تصويرش در چشم رهگذر سوزناك تر، واقعا محتاج بود، من ديدم، احتياج به دارو، براي درد هميشگي اش، براي خلسه هاي دودآلودش و براي اينهمه تلاش، دل سنگ رهگذر را مي ربود حتي به اندازه همان صد توماني كه آن زن رهگذر خم شد و با برداشتن يك پنجاه توماني روي روزنامه اش گذاشت و من به دل رفته ام به گيسوي زيباي دخترك فكر ميكردم و تكرار وردهاي پيرزن و تكرار و تكرار تا هميشه، مثل هميشه، شايد هميشه ها، عقربكها ميچرخيدند و هنوز وقت باقي بود، مثل هميشه باز هم بايد منتظر مي ماندم، اما نشستن ديگر سخت بود، راه افتادم، تا آنسوي ميدان ساعت چهار و بيست و پنج دقيقه چهارشنبه، چه اهميتي داشت چشمي منتظر نبود، ديگه چهارشنبه ها ساعت هفت خونه رفتن سخته، شايد هيچوقت، شايد تا هميشه، يكشنبه اما منتظر ميمونم، مثل هميشه، شايد تا هميشه، ساعت هفت ميشه، كنار دو تا دوست خوب نشستم، شايد ميشه يه بغض بزرگ را توي چند تا جمله گفت، شايد هم بشه مثل هميشه هيچي نگفت، تا هميشه ها؛ اما ساعت هفت كه ميشه ديگه پيش هيچكس نيستم، حتي پيش خودم؛ شادمهر ميخونه، من ميخواهم زنده بشم، آره من هستم، منتظر هستم، پس هستم، هيچ كس منتظر من نيست، شايد گاهي، اما نه هميشه، مثل هميشه ها! پ.ن: نميدونم شايد نديدن تو امروز يك فاجعه بود شايد هم يك موهبت، فاجعه براي نديدنت و موهبت براي ... اما هر چه بود، انتظار لحظه لحظه تو براي من شلاق ثانيه ها بود، متاسفم و به اميد بخشش، ميتوني بفهمي يا التماست رو داد بزنم ؟ باور نخواهي كرد اما اشك ريختم و تنها و پياده با قدمهايي سست تر از هميشه براه افتادم توي راه رهگذر چه جوري نگاهم ميكرد يادم نيست، حتي نميدونم چقدر طول كشيد اما ناگهان خودم رو توي خونه ديدم به ياد اونروز رويايي همقدم با تو .
منتظر بودم، مثل هميشه، مثل هميشه ها، نه اشتباه فكر كردي، منتظر مرگ نبودم، مستانه هم نه، منتظر هيچي نبودم، ولي انتظار ميكشيدم، آره قرار داشتم، سه ربع ساعت زودتر رسيده بودم، عادت دارم زود برسم، از دير رسيدن متنفرم، اعصاب خودم بيشتر از كسي كه منتظرمه داغون ميشه، پس هميشه زود ميرسم، هميشه ها، ولي بعضي اوقات نميشه، نميدونم چي ميشه، ولي نميشه، دير ميشه، ايندفعه نشد، دير نشد، خيلي زود شد، خيلي، زودتر از هميشه، هوا هر روز گرمتر ميشه، خيلي گرمتر از هميشه، ولي گرمايي تو وجود من نيست، سرد شدم، سردتر از هميشه، انگار كه از بس سردمه ديگه مردم، آخه اونوقتها خيلي گرم بودم، مثل آتش، مثل انرژي رها شده يه پيكان شعله ور از چله كمان آذرين روزگار، اما هنوز هوا گرم بود، يه سايه واسه كشتن وقت كافي بود، يه صندلي خالي، يه درخت تنها، مثل من، مثل هميشه ها، آروم نشستم، موهام دور گردنم ريخته بود، گرم بود، اما مهم نبود، درونم يخ بود، نه اندازه يك كوه يخ، اما سرد بود، پس ميشد باز بمونه، مثل هميشه نبستمش، رهگذرها مي رفتند، نمي ماندند، مي رفتند، اصلا رهگذر بايد كه بگذرد، دختركي بود، دست در دست رهگذري، مي گذشت، موهاي بلند و لختش كه از دو سوي سر بسته شده مثل آبشار به پايين ريخته بود، دل را آتش ميزد، سني نداشت، كوچكتر از هميشه بود، اما از تغذيه خوبي كه داشت مشخص بود روزگار خوبي داشته، اندام زيبايي داشت، چهره معصومانه اش و پوست بازوها و سينه اش بقدري زيبا برنزه شده بود كه چشمهاي خسته مرا هم دنبال خود مي كشيد محو و مات و او ميگذشت، حتي نيم نگاهي هم به سايه نينداخت، شايد خورشيد چشمانش را ميسوزاند، شايد هم كه بايد مي گذشت، دو بند نازك روي شانه هايش نيم تنه اش را نگاه داشته بود، نيم تنه زيبايي كه شايد آخرين سالي است كه ميتواند بپوشد و همچنان رهگذر باشدو زيبايي اش براي هميشه زير پارچه هاي سياه و رنگي تقديرش خاموش و مخفي خواهد ماند، او گذشت دست در دست رهگذر گذشت، از زمان انتظار من تنها سه ربع يك دقيقه گذشت! پ.ن: نوشته ها تنها احساس كوچكي هستند براي جلو گيري از انفجار تنهايي !
يكي بود يكي نبود دم آستان كبود، يه نفر نشسته بود، آسمونش آبي بود، آبي بود آفتابي بود، آسي خان بلايي بود.
پ.ن: نظرتون درباره يه تذكره واسه مستانه چيه؟
اين سو برگه هايي پر از دروغ
اين سو نفسهاي عزيزي در شماره
اين سو درد شكستن جناق سينه ام
اين سو شعر و اشك و انتظار
اين سو
اين سو يه خوابه
|
|
|||