|
همینجوری |
||||
|
حجم وسيع و سياهي از تنهايي، صداي سكوت مرگ در چند لحظه آنطرف تر ايستاده، چشمانش بسته و نگاه من حتي تاب ديدن ندارد، چشمهاي خسته از دردش، جان ميسوزاند و نگاه مضطرب دختركان معصومش به خاكستر مينشاند، روزهاي خاكستري، سلولهاي خاكستري اش را در سايه هاي بي امان خرچنگي فرو برده و لبخند زيبايش را در خطي مماس با ابديت به انتظار باز نشدن نشسته است، روزها آفتابيست و شبها پر نور، در اوج سياهي، لبخندها ديگر رمق ندارد، تنها نامي كه نميبرم اوست و تنها كسي كه نمي انديشم هموست اما نه ! ديگر اختيار انديشه با من نيست، از سياهي آيينه ميترسم و از نگاه خفته اي كه هرگز باز نگردد، ميترسم، از مرگ نميترسم، براي من شيرين تر از خنده هاي مستانه است، خنده هايي كه باور ندارم روزي به من تعلق داشته باشند، مرگ را اما ميدانم روزي در آغوش خواهم كشيد، حتي اگر روزگار نخواهد ، اين آغوش ديگر برويم بسته نخواهد شد. بغضهاي رفتنش و ترس از نبودنش سخت تر از شنيدن آن، خدا را خوب ميپرستد، به اعتقاداتش تا نهايت مومن است، بنده خوبش هست، پس او را به ميهماني خودش خواهد برد و من را در حسرت شهد شيرين شراب مرگش باز در انتظار خواهد گذاشت، نميدانم اما شايد گفته باشم! چون سايه هاي بي امان
در كه باز ميشه تنها چيزي كه ميشه ديد سياهيه، كورمال كورمال با دست دنبال كليد لوستر ميگردم، اما يه لحظه صبر كن، نور ميخواهي واسه چي؟ نور باشه كه چيو ببيني؟ مگه در و ديوار اتاق ديدن داره، تو كه چشم بسته هم تا تختخوابت ميري، ديگه نور ميخواهي چيكار ؟ حالا كه خورشيد نيست، دنبال مهتاب ميگردي! دنبال چي ميگردي؟ وقتي نوري نيست كه زندگيتو واسه هميشه روشن كنه، ديگه واسه ديدن چي نور ميخواهي؟ وقتي ديگه حتي باور ديدن خواب يه مهتاب هم برات سخته، نور به چه كاري مياد، اگر هم باشه، تو كه خوابي! توي خواب هم كه نور نه تنها نميتونه خوابتو رنگي كنه بلكه همون سايه نيمه جون هموني كه خيلي دوستش داري همون سايه افتاده روي ديوار كه تو رو ميون آغوشش گرفته ازت ميگيره! روشن نكن ، نه احتياجي نيست ، بذار اين سايه تا ابد روي ديوار دلت توي خيالت بمونه، بذار تا روزي كه هست با خيال دستهاش، با خيال بوسه هاي بي هوا، با خيال چشمهاش نفس بكشي، گريه كني، بخندي، بذار تا هزار تا گل نيلوفر هر روز هزار بار باز بشن، بذار تا همه بدونن هنوز عاشقي، بذار تا اشك چشمهات كيبردتو خيس كنه، بذار تا اينقدر با دوستهات بخندي كه غمت رو هيچكس نبينه، بذار اينقدر گل نيلوفر باز بشه تا شايد عطر ديجيتاليشون مستي مستانه ات بشه، اونقدر كه رقص پروانه ها تير آذرين كمانت رو نبينه كه داري ستاره هاشو هدف ميگيري، ستاره همه شبهايي كه تنهايي تو و اون را به يادت مياره! بسوز تو آتيش خودت بسوز!
دل از من برد و روي از من نهان كرد ... خدا را با كه اين بازي توان كرد نوروز را با فالي آغاز كردم و اين كلام را نيز، شايد شروعي دوباره است براي ادامه نفسهاي مانده در راه، دمهايي كه به زندگي بدهكارم و بازدمهايي كه روزگار طلبكار است، عشق را ديگر بازيچه نمي بينم و زندگي را نيز !
|
|
|||