همینجوری

 
 

سايه

حجم وسيع و سياهي از تنهايي،
هر روز بيشتر خاليهاي زندگيم را پر ميكند
مي انگارم، دردهايم را فقط بايد به پنجره بسته بگويم
گيرم كه پنجره اي هم باز شد
چه حاصل
بهتر آن است كه مردمان را كم كنم
بهتر آن است كه به كوچه باغي بروم
تنها با شمعي بلند و سفيد
مهتاب،
ريزش نم نم باران و
صداي برگ،
و بي هيچكس،
بي هيچ آشنايي از غمهايم
شايد همه رها شده باشند، شايد هم مرده باشند
شايد روي يك تخت سفيد
با شمعي روشن به خيال رهايي عزيزانم
خيال مردن عزيزانم
ساعت خاموشي است،
شايد رها شده باشم، شايد هم مرده باشم

صداي سكوت مرگ در چند لحظه آنطرف تر ايستاده، چشمانش بسته و نگاه من حتي تاب ديدن ندارد، چشمهاي خسته از دردش، جان ميسوزاند و نگاه مضطرب دختركان معصومش به خاكستر مينشاند، روزهاي خاكستري، سلولهاي خاكستري اش را در سايه هاي بي امان خرچنگي فرو برده و لبخند زيبايش را در خطي مماس با ابديت به انتظار باز نشدن نشسته است، روزها آفتابيست و شبها پر نور، در اوج سياهي، لبخندها ديگر رمق ندارد، تنها نامي كه نميبرم اوست و تنها كسي كه نمي انديشم هموست اما نه ! ديگر اختيار انديشه با من نيست، از سياهي آيينه ميترسم و از نگاه خفته اي كه هرگز باز نگردد، ميترسم، از مرگ نميترسم، براي من شيرين تر از خنده هاي مستانه است، خنده هايي كه باور ندارم  روزي به من تعلق داشته باشند، مرگ را اما ميدانم روزي در آغوش خواهم كشيد، حتي اگر روزگار نخواهد ، اين آغوش ديگر برويم بسته نخواهد شد.  بغضهاي رفتنش و ترس از نبودنش سخت تر از  شنيدن آن، خدا را خوب ميپرستد، به اعتقاداتش تا نهايت مومن است، بنده خوبش هست، پس او را به ميهماني خودش خواهد برد و من را در حسرت شهد شيرين شراب مرگش باز در انتظار خواهد گذاشت، نميدانم اما شايد گفته باشم!
لحظه ها چه دير ميگذرند از باور سخت بودن و ترديد، كه نفس دادن آسان است و ياد دردناك.


چون سايه هاي بي امان
بازيچه دست زمان
در اين دنيا ماندم چنان
افسرده و حيران
سرگشته و نالان
چون آدمك زنجير
بر دست و پايم
از پنجه تقدير
من كي رهايم
اي كه تو دادي جانم
گو به من تا كي بمانم
آدمي چون آدمك
مخلوقي سرگردان

شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۳ ۵:۴۵ ق.ظ.     پدرام


 

سايه

در كه باز ميشه تنها چيزي كه ميشه ديد سياهيه، كورمال كورمال با دست دنبال كليد لوستر ميگردم، اما يه لحظه صبر كن، نور ميخواهي واسه چي؟ نور باشه كه چيو ببيني؟ مگه در و ديوار اتاق ديدن داره، تو كه چشم بسته هم تا تختخوابت ميري، ديگه نور ميخواهي چيكار ؟ حالا كه خورشيد نيست، دنبال مهتاب ميگردي! دنبال چي ميگردي؟ وقتي نوري نيست كه زندگيتو واسه هميشه روشن كنه، ديگه واسه ديدن چي نور ميخواهي؟ وقتي ديگه حتي باور ديدن خواب يه مهتاب هم برات سخته، نور به چه كاري مياد، اگر هم باشه، تو كه خوابي! توي خواب هم كه نور نه تنها نميتونه خوابتو رنگي كنه بلكه همون سايه نيمه جون هموني كه خيلي دوستش داري همون سايه افتاده روي ديوار كه تو رو ميون آغوشش گرفته ازت ميگيره! روشن نكن ، نه احتياجي نيست ، بذار اين سايه تا ابد روي ديوار دلت توي خيالت بمونه، بذار تا روزي كه هست با خيال دستهاش، با خيال بوسه هاي بي هوا، با خيال چشمهاش نفس بكشي، گريه كني، بخندي، بذار تا هزار تا گل نيلوفر هر روز هزار بار باز بشن، بذار تا همه بدونن هنوز عاشقي، بذار تا اشك چشمهات كيبردتو خيس كنه، بذار تا اينقدر با دوستهات بخندي كه غمت رو هيچكس نبينه، بذار اينقدر گل نيلوفر باز بشه تا شايد عطر ديجيتاليشون مستي مستانه ات بشه، اونقدر كه رقص پروانه ها تير آذرين كمانت رو نبينه كه داري ستاره هاشو هدف ميگيري، ستاره همه شبهايي كه تنهايي تو و اون را به يادت مياره! بسوز تو آتيش خودت بسوز!


چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳ ۱۲:۲۹ ق.ظ.     پدرام


 

شروعي تازه

 


دل از من برد و روي از من نهان كرد ... خدا را با كه اين بازي توان كرد
شب تنهائيم در قصد جان بود ... خيالش لطف هاي بيكران كرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم ... كه با ما نرگس او سرگران كرد
كجا گويم كه با اين درد جانسوز ... طبيبم قصد جان ناتوان كرد
بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من ... صراحي گريه و بربط فغان كرد
صبا گر چاره داري وقت وقتست ... كه درد اشتياقم قصد جان كرد
ميان مهربانان كي توان گفت ... كه يار ما چنين گفت و چنان كرد
عدو با جان حافظ آن نكردي ... كه تير چشم آن ابرو كمان كرد


نوروز را با فالي آغاز كردم و  اين كلام را نيز، شايد شروعي دوباره است براي ادامه نفسهاي مانده در راه، دمهايي كه به زندگي بدهكارم و  بازدمهايي كه روزگار طلبكار است، عشق را ديگر بازيچه نمي بينم و زندگي را نيز !
آمده ام تا بگويم با شما ، نه براي شما، در كنار شما ! دل را بنوازم با سازهاي نوساز و نوروز و بهار را پر عطر، و مستانه گردم و  بگردانم. در اين خرابات دلم ديري بسازم در حضورتان و مردانه يا علي بگويم از اين آغاز. شايد بخوانم از چشمان يار و حسرت بوسه اي در تلاطم روزگار ، شايد نگويم از آن روزها و شايد ... خواهيد ديد !
اين كلام نخست را در روزگاري كه شراب هم ديگر مستي ندارد، و مولا هم نيم نگاهش را بر دل ما از ياد برده، بي حضور يار در اين چرخ روزگار ميريسم تا شايد رازي كه در دل دارم بر سفره نگاهتان مهمان كنم و با ديدارتان گلدون بي بهارم را در اين حصار زنده نگاه دارم و آخرين رمقهاي جانم را در انتهاي بغضي درد آلود بر چشمانتان لبخند بزنم.
و جا دارد در اين آغاز، بلبل شيرين سخنم، پروانه زيباي هميشه هايم ، مادرم را سپاس گويم و تنها يكبار ديگر بگويم كه از داشتنش مسرورم در كنارش به خود ميبالم و پدرم را كه دوستش ميدارم و عزيزي كه در روبراه كردن اين سايت بسيار زحمت كشيد و خودش ميداند كه چقدر دوست داشتني است و ديگر دوستانم كه بي حضورشان صدايي در باد خواهم بود، خاطرشان بسيار عزيز است و  خواستني و با تشکر از  .S و مهدي و محمد و عليرضا و با ارادت مخصوص و ويژه خدمت دوست عزيزم رضا جون براي کمک به اين که تنها آغازي است دوباره !
هديه اي هم براي او دارم كه در صداي ترانه ام تقديمش ميكنم صداي خاطره عشق !
يا علي


دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳ ۱۲:۳۰ ق.ظ.     پدرام


 


صفحه اصلي نويسندگان سايت موزيك ايميل به پدرام


PedruM


MinI mAAl PelL MelL BloG


مهندس امير - مهندسي صنايع

مهندسی صنایع و مقالات - ie313


Design by IE313